سلام من اومدم ولی دارم ميرم به زودی بر ميگردم بای بای

ابجی مريم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

نيمه شعبان بر همه شيعيان مبارک باد.....

 

به نام خالق گل نرگس

 

 

گل نرگس آبروی دو عالم

خیالت کی می رود ز خیالم

جمالت جلوه الله

بیا جانا طی کنیم شب هجران

بیا مهدی با ترنم باران

سحاب رحمت الله

نگاهم کن من فدای نگاهت

صدایم کن من فدای صدایت

حلالم کن ای چکیده رحمت

سلاله عصمت تک سوار غریب

تو را جان قامت خم زهرا

به اشک چشمان چون یم مولا

مرانی از درت ما را

اباصالح ای امام غریبم

تمام دردم تو هستی طبیبم

بیا جان مادرت زهرا

بیا جان مادرت زهرا

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

من از روز تولد بوده ام دیوانه تو

تو شمع محفلم بودی من پروانه تو

بگفتم تا به کی باید کشم من درد دوری

به من گوی صبوری کن صبوری کن صبوری

 

ابا صالح     ابا صالح  ابا صالح

 

ادرکنی ادرکنی

برای تعجیل در ظهورش ...صلوات .... 

 

ابجی مریم

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳

 

می خوام از  امروز دیگه  شاد باشم همه غم غصه هام رو بگذارم کنار برای همیشه .. احساس میکنم که یه عالمه گرد خاک رو دلم نشسته که باید  اونهارو هم  با گذشت  خوب خوب از روی قلبم پاکشون می کنم  می خوام از همین ساعت دیگه خودم باشم و با هر حرفی خر نشم می خوام فعلا برای خودم یه دنیای کوچولویی درست کنم و هیچ کس روتوش حالا حالاها  راه ندهم در دلم رو یه قفل کوچولو کردم  و کلیدش رو هم فعلا به هیچ کس نمی دهم میخوام تمام رویا هایی که توی شبهای بارونی ساخته بودم رو پاک کنم می خوام دیگه قوی باشم و با هر حرفی اشکهام جاری نشه می خوام دیگه گل لبخند از لبهام بیرون نره دنیا رو قشنگ ببینم ادمهاش رو خوب مهربون ببینم می خواهم فقط زیبایی ها رو ببینم فقط زیبایی هارو....  خدایا تو هم کمکم کن

 

امشب در سر شوری دارم                       امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج اسمانم                        باشد رازی با ستارگانم

امشب یکسر شوق شورم                        از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم که رسم فلک           سرود هستی خوانم بر حور ملک

در اسمانها غوغا افکنم                        سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق شورم                   از این عالم گویــــــــی دورم

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳

 

 

سلام به همه لبهای پرخنده سلام به همه چشمهای پر از عشق سلام به یاسهای سفید به لاله های سرخ  سلام به قلبهایی که پر از مهره  پر از عشقه.....  کاش معنی عشق رو میدونستند کاش با کلمه عشق هیچ وقت بازی نمی شد کاش دلها و نگاهها پاک بود  کاش خار حرف گل رو می فهمید یا  کاش افتاب مغرور نبود و ماه رو کمتر از خودش نمی دونست کاش توی این دنیای کوچیک هیچ دلی نمی شکست کاش باران بود ولی اشک نبود.... دیگه از گریه کردن خسته شدم از خنده هایی که از ته دلم نیست خسته شدم دیگه نمی خوام باشم نمی خوام.. نمی خوام توی دنیایی باشم که ادمهاش از یخند دیگه نمی خوام فکر کنم نمی خوام هیچ رویایی داشته باشم هرچی بود تموم شد حتی دلم نمی خواد خورده شیشه های قلب شکسته ام رو جمع کنم..... خدا یا غیر از تو هیچ کس رو ندارم تو تنها کسی هستی که وقتی باهات درد و دل میکنم برام دلسوزی نمی کنی و فقط گوش میدی و گاهی وقتها احساس میکنم که داری مثل من اشک میریزی خدایا تو تنها کسی هستی که بهم ارامش میدی بهم امید میدی فقط تو هستی که دلم رو اروم میکنی و خرده شکسته های قلبم رو جمع میکنی خدایا تو با خنده هام میخندی و با گریه هام گریه میکنی  و فقط توی که  از دل پر غم من خبر داری خدایا .....  

ابجی مریم  

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۳

 

با سلامی به صداقت لحظه های نياز و به پاکی سلام های نماز

 

دعا کردم که هميشه صدای هستی بخشت در لحظه های خاموش زندگيم جريان

داشته باشد......دعا کردم که تصوير نگاه بی تزويرت هيچگاه از يادم نرود.....دعا

کردم که ذره ای از پاکی قلبت از آن من گردد...دعا کردم که در برابر شکوه

کلامت و معصوميت بی دريغ چشمانت ذره ای از بيکرانه ها باشم....

آری.... چه بسيار دعا کردم....و اينک هم دعا ميکنم که دعاهايم در عرش مجالی

برای اجابت بيابند......

ولادت امام علی و روز پدر و مرد رو به همه شيعيان تبريک ميگم

 

تا بعد شاد باشيد ابجی مريم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳

سلام سلام من اومدم

سلام سلام سلام سلامی به ابر سپید به آسمان آبی به دلهای دریایی شما که با موجهای آرامتون صدفهای زیبایی رو روی قلب بارانی وبلاگم به جای میگذارید ....دلم برای همه شما تنگ شده بود با پیامهاتون بهم امید داداید که دیگه از ناامیدی ننویسم  ... بلاخره داداش یکی یدونه ام رو فرستادیم پیش مرغها ... نه نه رفت پیش خروسها  کم کم باید خودشو برای یه زندگی جدید با دنیایی پر از پستی و بلندی اماده کنه.....

بلاخره اومدم با یه عالمه حرف  جای همگی خالی باید می دیدید اون لحضه ای که داشتن برای داداشم خطبه عقد رو میخوندن اشک توی چشمام جمع شده بود

رفتم کنارش نشستم دستها ش رو گرفتم وفقط نگاهش کردم اون هم بالبخندی بهم گفت روز خودت باشه  هیچی نمیتونستم بگم فقط گوله های اشک از گوشه چشمام سر می خورد داداشم دستش رو روی گردنم گذاشت و گفت برای چی داری گریه میکنی اشک هام رو پاک کردم گفتم گریه خوشحالیه ......حتی نمیدونستم چه جوری خوشحال باشم دلم میخواست فقط یه گوشه بشینم و داداشم رو نگاه کنم نمیدونم چه جوری احساسم رو  براتون تعریف کنم  شاید اون لحضه ها بهترین لحظه ها و ساعتهای زندگیم بود....  از خانوم داداشم هرچی بگم کم گفتم شاید بهترین دوستم یا مهربون ترین خواهرم یا زیبا ترین دختر عموم یا یا دوست داشتنی ترین زن داداش دنیا برای منه شاید من  دختر عموم یا بهتر بگم زن داداشم رو بیشتر از جونم دوستش داشته باشم  بزنم به در و  تخته برای همدیگه جون فدا میکنیم انشا الله روز شماها باشه ....  زن داداشم یا بهتر بگم عموم اینا  ساکن یزد هستند برای همین باید میرفتیم اونجا وای که نمیدونید که چقدر خوش گذشت اندازه همه روزهای شاد زندگیم شاد بودم و خندیدم اونجا فقط صدای خنده های من و دختر عموهام توی حیاط بزرگ و سبز خونه عموم اینا می پیچید   ووووووای چقدر زود گذشت چرا باید روزهایی که  خنده روی لبهاش گل کرده انقدر زود بگذره....  خوب از خنده روزهای شاد. عقد. جشن. دختر عمو بگذریم حال احوال شما چطوره روز مادر روز زن و یا ولادت حضرت زهرا رو که خیلی ازش گذشته رو بهتون تبریک میگم انشا الله همیشه سالم و سلامت باشید و این روزها رو جشن بگیرید و هدیه بدید و گاهی وقتها هم هدیه بگیرید  دلم برای همهتون تنگ شده بود در اولین فرصت به دیدنتون می ایم

تا بعد با گرمای تابستون بسازید و زیاد سخت نگیرید

ابجی مریم

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

هزار یک سلام به هزار یک قطره بارون و هزار یک سلام دیگه به همه دوستهای گل وگلابم

و هزار یک دلیل برای دیر به روز شدن و هزار یک بار شرمنده هستم که نتونستم بیام بهتون سر بزنم و صورتم رو در زیر قطرات بارون وبلاگتون خیس کنم بچه ها یه عالمه حرف دارم ولی نمیدونم که از کجا شروع کنم توی این مدتی که نبودم هزار یک بار گریه کردم اندازه تمام اسمونهای ابری مثل بارون اشک ریختم و گاهی وقتها هزار یک بار خندیدم مثل تمام شکوفه های بهاری برای  خنده هام دلیل دارم  اخه دارم خواهر داماد میشم میخواهیم داداش یکی یدونم رو زن بدیم دلم میخواد توی این روزها فقط بخندم و شاد باشم  انقدر خوشحالم که نمیدونم چه جوری بخندم و شادی کنم ....ولی برای گریه هام هیچ دلیلی ندارم فقط میخوام گریه کنم البته اونقدرها هم  بی دلیل هم نیست شاید دلم شکسته کی نمی دونم چی نمی دونم دلم نمی خواد  همیشه نوشته هام غمگین باشه همیشه از غم غصه هام بگم ولی انگارنمیشه هر کاری میکنم که به زیبایی ها فکر کنم نمی شه شاید تا اخر تابستون نباشم شاید هم باشم معلوم نیست ولی برمیگردم سعی میکنم زود بیام چون واقعا دلم برای نوشته هاتون تنگ شده

 

 

ای کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد

ای کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود

ای کاش دلها آنقدر خالص بودن که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب میشد

ای کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال پرسوز پروانه می دمید و او را باور می کرد

ای کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود

ای کاش آنقدر مهربان بود که داغ را به دست خزان نمی سپرد

ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست

و

کاش مرگ

معنی عاطفه را میفهمید

و عاطفه معنی عشق   و...... 

 

    

 

تا بعد شاد شنگول باشید حتی در گرمای تابستان

ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۳

 

کودکی که آماده تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد: ميگويند فردا  مرا به زمين ميفرستيد؛ اما من به اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه ميتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟    خداوند جواب داد: از ميان تعداد بسياری از فرشتگانم،من يکی را برای تو در نظر گرفتم. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.  اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه.   ـ اما اينجا در بهشت،من هيچ کاری جزء خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند،و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.  کودک ادامه داد: من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتی زبان آنها را نميدانم؟  خداوند او را نوازش کرد وگفت: فرشته تو، زيباترين و شیرين ترين واژه هايی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.   کودک با ناراحتی گفت: وقتی ميخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟  خدا گفت: فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد ميدهد که چگونه دعا کنی.    کودک سرش را برگرداند و سوال کرد: شنيده ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی ميکنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟  ـ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود.  کودک با نگرانی ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نميتوانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.   خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.  در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهائی از زمين شنيده ميشد. کودک ميدانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش کرد و گفت: نام فرشته ات اهميتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

تا بعد تابستانی خنک داشته باشید

ابجی مریم

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳

 

نمی دونم از چی بنویسم انگار همه حرفهام یادم رفته نمی دونم درمورد نسیم بهاری بنویسم یا برگهای خشک شده پاییز یا از سرما و سردی زمستان و یا نه از تابستان و افتاب گرمش از کجا شروع کنم حرف دل بنویسم یا از درد دل از روزهای خوبم بنویسم یا از روزهای بدم از خندهام یا نه از گریه هام بنویسم از اینده بگم یا از گذشته.... دارم خفه میشم حتی خنده هام هم مصنوعی شده  فقط دنبال بهانه ای برای گریه کردن هستم کاش بارون می بارید  و من حرفهام رو به بارون میگفتم تا شاید  کمی درد دلم کمتر میشد حالا که بارون نیست دنبال سکوت میگردم تا در کنار سکوت آرام آرام گریه کنم و بغضی که داره راه نفس کشیدن رو ازمن میگیره  رو خالی کنم  ولی تا الان نتونستم جایی که سکوت در اونجاساکنه رو پیدا کنم وای چکار کنم اره  اره مینویسم مینویسم ودرکنارش می بارم شاید اینجوری کمی خالی بشم ......

 

به نام خدا

من؛ گیاهی ریشه در خویشم

من؛سکون آبشاران بلورین زمستانم

من؛ شکوه پرنیان روشن  دریای خاموشم

من؛ سرود تشنه بیمار خیزان بهارانم

مهر دوزخ تاب افسون سوز شب کوشم

مرغ زرین بال دریا راز مهتابم

چشمه سار نیلی خوابم

چنگ پنهان خیز طوفانم

باد بیدار گل انگیزم

سایه سروم که می بالد

نای چوپانم که می نالد

آهوی دشتم که می پوید

من؛گیاهی ریشه در خویشم

که در خورشید می روید

*****

تابعد

دریایی باشید که باموجهایش بلند بلند می خندد

ابجی مریم   

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

توضیح شکل ماست

 

مردی نابینا که چیزهایی در مورد ماست شنیده بود، اما هرگز ماست نخورده بود ، روزی از یکی از دوستانش خواست که شکل ماست رو براش توضیح دهد .

دوستش گفت : مگر نمی دانی ؟ ماست سفید است

مرد نابینا پرسید : سفید دیگر چیست ؟

دوستش گفت : سفید رنگ درناست

مرد نابینا پرسید : درنا دیگر چیست ؟

دوستش مچ دست خود را خم کرد و سپس دستش را از آرنج تکان داد و گفت : درنا شبیه این است .

مرد نابینا دست دوستش رالمث کرد ، و آهی کشید و گفت : پس خوردن ماست زیاد هم کار ساده ای نیست .

ابجی مریم

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳

 

 سلامی به صداقت لحظه های نياز و به پاکی سلام های نماز

سلام سلام سلام خوب و خوش سلامت هستيد

ببخشيد باز دير اومدم 

بلاخره اخرين عموی ما هم رفت  وسط مرغها شايد باورتون نشه سه ساله اين عموی ما گفته زن ميخوام ولی هر جا رفتيم اون دختری که عموم توی روياهاش بود پيدا نکرديم خلاصه سه سال رفتيم رفتيم البته رفتند رفتند تا اخرش دختر خاله ام شد زن عموم  يکی نيست بهمون بگه که بابا از همون اول ميرفتيد ناديا منظورم دختر خالم يا زن عموی جديدم  رو ميگرفتيد  اين قدر هم  پول گل شيرينی نمی داديد  خلاصه اين يکی دو هفته سر گرم جشن نامزدی  و عقد  و غيره بوديد جای همه  خالی بود به جای همه شماها شيرينی شربت خوردم  الان يه خورده سرم شلوغه وقت نمی کنم زياد بيام بهتون سر بزنم .... انشالله بيام شيرينی عروسی شماهارو بخورم ووووووووووای يعنی ميشه  اگه بشه چه خوب ميشه

شاد باشيد

برميگردم زود زود زود 

ابجی مريم 

  

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳

زلزله......

توجه توجه توجه

یه خبر مهم یه خبر وحشتناک

روزنامه روزنامه

روز جمعه زمین تهران لرزید

روزنامه روزنامه

********************************

روز جمعه ساعت 20/5 بعد از ظهر در یه روز ابری در یه  شهر بزرگ با ادمهای مختلف عجیب غریب در یه ساعت ارام یه اتفاق خیلی خیلی ترسناک افتاد... نزدیک بود ابجی مریم  از پنجره خونشون پرت  بشه پایین وووووووووووووای بچه ها جدی میگم خیلی وحشتناک بود متاسفانه اون روز مامانم و بابام خونه نبودن فقط منو عموم و زن عموم و خواهرم توی خونه بودیم  من با عموم کنار کامپیوتر نشسته بودیم و داشتیم عکس های خانوادگیمون رو میدیدم یهو دیدم داره میز تکون میخوره گفتم : عمو چرا میز رو تکون میدی  که عموم مثل برق گرفته ها شد  داد زد نه این زلزله است مونده بودیم که کجا پناه ببریم خیلی ترسیده بودم  همه رفتیم زیر چهار چوب دراتاق، من و زن عموم فقط گریه میکردیم و می لرزیدیم وای نمی دونید خیلی وحشتناک بود تازه فهمیدم مردم بم چه حالی داشتن  خلاصه وقتی زمین لرزه تقریبا تموم شد 

دیگه نفهمیدیم چه جوری لباس پوشیدیم و اومدیم بیرون همه همسایه ها ریخته بودن بیرون بعضی ها گریه میکردن بعضی ها میلرزیدن که من و زن عموم هم جز اونها بودیم  و حال خودمون رو نمی فهمیدیم بعضی ها هم که اکثرا مرد ها بودن میخندیدن

بعضی ها تلفن یا موبایل دستشون بود هی شماره میگرفتن

یک ساعت بعد که یه کمی اروم شدیم برگشتیم خونه گاهی وقتها یه چیزایی حس میکردیم ولی محل نمی دادیم تا شب توی خونه بودیم من دیگه ترسم ریخته بود ولی زن عموم هنوز داشت می لرزید خلاصه شب شد عموم گفت که امشب رو با مانتو روسری بخوابید  کیف و وسائل ضروری رو دم  دست بگذارید که اگه یه وقت دوباره زمین لرزه شد دنبال چیزی نگردید اون شب من تا ساعت سه نیمه شب بیدار بودم بعد خودم رو سپردم به خدا به زور خوابیدم خلاصه منظورم از این حرفها این بود که  

حلالم کنید بدی خوبی ازما دیدیم به خوبی و بزرگی  خودتون ببخشید امید وارم که خدا   گناهامون رو ببخشه اگه یه وقت دیدید که دیگه نیومدم بدونید یا زیر آوارم یا توی بیمارستان خلاصه ببخشید کمی زیادی حرفی سخنی زیاد نوشتیم کم نوشتیم به پاکی دلهاتون ببخشید ابجی مریم رو فراموش نکنید برام فاتحه بخونید خیرات کنید برام دعا کنید شاید خدا به دلهای پاکتون نگاه کنه و  از گناهام بگذره  اگه یک وقت رفتم اون دنیا موقعی که  بارون می یاد  یادم کنید وقتی هم بستنی میخورید بجای من هم بخورید  بسه دیگه خواهش میکنم دیگه گریه نکنید کم کم داره اشک های من هم میاد پایین من رو ببخشید که امروز نوشته هام غمگین بود

خدا حافظ

 تابعدشاد باشید

 البته اگه زنده بودم

برمیگردم  

التماس دعا

ابجی مریم

   

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳

 

 ، آدم ها آنقدر پست و بی شرم شده اند که

 

 جز به هنگام احتياج ، به سراغ يکديگر نمی آيند ، شادی هايشان

 

را برای خودشان نگه می دارند و غم هايشان را نصیب دیگران

 

میکنند .  هرچند من هم از اين ها هستم ...

 

ای کاش خنديدن را ياد بگيريم و بيش از آن خنداندن را .

 

ای کاش ياد بگيريم شادی هايمان را با هم تقسيم کنيم !

 

ای کاش گوش های خوبی برای هم باشيم ...


ای کاش آن وقت که می توانيم مفيد باشيم به سراغ هم

بياييم ...

 

آبجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

وقتى كه در زير نم نم باران راه مى رويم

و دستهايم را به دستهايت پيوند مى زنى

و گرماى محبتت را

در درونم شعله ور می سازی،

دستهايم را، نه، چشمهايم را

به آسمان پيوند مى زنم

و از خدا مى خواهم

كه اين جاده انتهايى نداشته باشد.

 

و آن هنگام كه از سفر رويايى خويش

به اتاق تنهايى ام باز مى گردم

و وقتى كه پيراهن "با تو بودنم"

اين بار بوى "بى تو بودن" دارد

اشكهايم بى اختيار سرازير مى شود

و گرماى به جا مانده از

آتش گرم دستانت را

به عبادت مى نشينم.

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

چو اول دفتر به نام کنم باز              به غير خ و دال و الف چه بانام ساز

به نام خدای زیبایی ها

 به نام خدایی که روز را با خورشید درخشان  کرد و شب را با ستاره ها چراغانی

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

ذغال را گفتند :

تو سیه روی قیر گون نهاد ،

ایا از بی ثمر بودنت

ننگ نمی داری ؟

ذغال گفت :

وقتی که زمستان سرد امد

 و سکوت سیاهی بر همه جا حکم راند

بیایید و بنگرید

چگونه با رقص شعله هایم

زیبایی می اموزم

و مفهوم حیات را اشکار می سازد .

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

زيباترين روز مريم ..........

سلام

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک تولدم مبارک

بیام شمع ها رو فوت کنم

تا صد سال زنده باشم

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک تولدم مبارک

انشا الله هزار ساله بشم

 

گونی گونی سلام  به همه دوستای گل گلاب حالتون احوالتون ….امروز من یه حال هوای  دیگه ای دارم  وای که نمیدونید که چقدر شادم .... امسال  دومین سالیست که من دارم توی وبلاگم جشن تولدم رو  میگیرم **********

 

در بیستم ماه اردیبهشت سال1363 در یه شهر بزرگ و یه  روز افتابی  صدای گریه یه دختر کوچولو که دوست نداشت بیاد به دنیای ادمها خونه رو پر کرد در اون روز پدر مادر و برادرم خوشحال بودن و میخندیدن   وتنها کسی که داشت گریه میکرد من بودم میخواستم پیش خدا بمونم ولی فرشته ها من و به زور به این دنیایی که دوست نداشتم اوردند حالا 20 سال از اون روز میگذره و اون دختر الان یه جوان شاد شاد خندون شده اون عاشق بارونه عاشق اسمون پر ستاره است عاشق نسیم بهاری در کنار نم نم بارونه عاشق غروبه عاشق طلوعه ..... اون عاشق خانوادشه  عاشق پدرش مادرش برادرش و خواهر کوچولوشه  عاشق هوای ابریه عاشق گل و بلبله  عاشق یه عشق خداییه .... خدایا شکرت که امدم توی این دنیای زیبای ادما ... خدایا شکرت که من رو عاشق خودت افرید یه  عشق الاهی  .. خدایا شکرت که به من  سلامتی و زیبایی   دادی که بتونم به راحتی توی دنیای ادمها  زندگی کنم  و هیچ غم غصه ای رو توی دلم جای ندم خدایا شکرت که من رو به دنیایی  اوردی که ادم هاش دوست دارند شاد زندگی کنند  شکرت که یه بچه شیعه هستم و عاشق اون کسایی هستم که تو دوستشون داری  خدایا شکرت شکر شکر شکر  

 

شاد باشید و یه عاشق واقعی

ابجی مریم

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

 

 

 سلام

 کنار دریا ی خشمگین و غروبی ارام و سکوتی بدون لبخند همیشه دنبال یه چنین ساعاتی بودم

ولی انگار دریا سکوت رو دوست نداشت و با یه خشمی به اون نگاه می کرد دریا باصدایی بلند ارامشی که در سکوت بود رو می شکست وای چه سنگ دل بود دریا او با موجهایش دل سکوت را شکست ارام باش ارام ای دریای سنگ دل  کمی ارام باش تا خرده شیشه های قلب سکوت رو جمع کنم و با خود به دور دست ها ببرم جایی که وجود سکوت کسی رو خشمگین نکنه جایی ارام برای سکوت جایی که سکوت ملکه انجا  شود...... در اعماق دریا

اری  سکوت انجا در ارامش است در ارامش

 

سلام سلام سلام هزار تا سلام به ستاره های چشمک زن اسمان ابی به ماهی های قرمز حوض فیروزه ای به شبنم های ریز رو گلبرگ گل به قطره های بارون اخ گفتم بارون دلم براش شده اندازه  یه قطره پس کی میاد این بارون بهاری ....... بچه ها راستی چند روز دیگه قراره یه اتفاق بزرگی توی خونه ما بیفته یه روز تاریخی که برای پدر و مادرم و شاید هم برادرم یا نه برای همه مردم  دنیا  یکی از بهترین روزها  بوده  شاید هم یکی از بهترین ساعت ها ولی حیف که تو تاریخ یادشون رفت  ثبت کنند   هرکی بتونه بگه  که اون اتفاق خیلی خیلی بزرگ چی بوده یه جایزه ناناز بهش میدم .....باشه باشه  یه راهنمایی کوچولو هم میکنم یه جورایی مربوط میشه به خود خودم ...  هرکی بگه میفهمم که خیلی خیلی  باهوشه و بهش یه خرگوش میدم  تا باهوش تر بشه 

پس تا اون روز تاریخی و بزرگ

شاد باشید

ابجی مریم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

 

 کنار دریا ی خشمگین و غروبی ارام و سکوتی بدون لبخند همیشه دنبال یه چنین ساعاتی بودم

ولی انگار دریا سکوت رو دوست نداشت و با یه خشمی به اون نگاه می کرد دریا باصدایی بلند ارامشی که در سکوت بود رو می شکست وای چه سنگ دل بود دریا او با موجهایش دل سکوت را شکست ارام باش ارام ای دریای سنگ دل  کمی ارام باش تا خرده شیشه های قلب سکوت رو جمع کنم و با خود به دور دست ها ببرم جایی که وجود سکوت کسی رو خشمگین نکنه جایی ارام برای سکوت جایی که سکوت ملکه انجا  شود...... در اعماق دریا

اری  سکوت انجا در ارامش است در ارامش

 

سلام سلام سلام هزار تا سلام به ستاره های چشمک زن اسمان ابی به ماهی های قرمز حوض فیروزه ای به شبنم های ریز رو گلبرگ گل به قطره های بارون اخ گفتم بارون دلم براش شده اندازه  یه قطره پس کی میاد این بارون بهاری ....... بچه ها راستی چند روز دیگه قراره یه اتفاق بزرگی توی خونه ما بیفته یه روز تاریخی که برای پدر و مادرم و شاید هم برادرم یا نه برای همه مردم  دنیا  یکی از بهترین روزها  بوده  شاید هم یکی از بهترین ساعت ها ولی حیف که تو تاریخ یادشون رفت  ثبت کنند   هرکی بتونه بگه  که اون اتفاق خیلی خیلی بزرگ چی بوده یه جایزه ناناز بهش میدم .....باشه باشه  یه راهنمایی کوچولو هم میکنم یه جورایی مربوط میشه به خود خودم ...  هرکی بگه میفهمم که خیلی خیلی  باهوشه و بهش یه خرگوش میدم  تا باهوش تر بشه 

پس تا اون روز تاریخی و بزرگ

شاد باشید

ابجی مریم

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

در اسمان ابی میان ان دو کوه بلند ابر کوچکی با نسیمی ارام بازی می کرد صدای خنده هاشون اسمون و شهر رو پر کرده بود نسیم به دنبال ابر میدوید و ابر به  دنبال نسیم

ناگهان صدای دل خراشی توجه ابر و نسیم رو بخودش جلب کرد ابر سیاه و بزرگی با سرعت باد داشت به  طرف ان دو می امد ابر سیاه و باد هردو عصبانی و وحشی شده  بودند ابر شلاق بزرگ و اتشینی در دست داشت و باد با  صدای ترسناکی به ان دو نزدیک شدند ...... ابر سفید و نسیم در مقابل ابر سیاه و باد انقدر کوچک بودند که حتی جرات فرار هم نداشتند ناگهان باد نسیم روبه زور  از ابر سفید دور کرد وابر سیاه و پلید شروع کرد با شلاق اتشین خود به بدن لطیف و سفید ابر کوچک ضربه زدن ابر سفید ارام ارام شروع به گریستن کرد و نسیم با فر یاد هایش میخواست راهی پیدا کند تا از زیر دست باد بیرون بیاید و به کمک دوستش ابر برود ولی باد بر سر او فریاد کشید و نسیم را زیر پاهایش له کرد ابر سیاه همچنان با رعد های اتشینش ابر کوچک را میزد کم کم تمام بدن سفید  ابرکوچک  سیاه کبود شد اون فقط گریه میکرد و دانه دانه های اشکش را روی ادمهای بی مهر میریخت تا شاید کسی دلش به رحم بیاید و به کمک او بشتابد تمام خیابان خیس شده بود از باران و همچنان ابر خشمگین فریاد میزد وو با شلاقش ابر کوچک را سیاه و کبود میکرد و ابر کوچک فقط گریه میکرد فقط گریه... گریه وکسی به فریادش نرسید تا مرد و هیچ اثری از او  باقی نماند فردای ان روز اسمان صاف شد و دیگه هیچ صدایی از اسمان نمی امد حتی صدای گریه

سلام ببخشید دیر به دیر بهتون سر میزنم این روز ها یه کمی حالم گرفته دلم میخواد یه گوشه بشینم و فقط گریه کنم امیدوارم مثل من غمگین نباشید و مثل همیشه شاد باشید و

در روزهای بارانی دلتان مثل باران ارام باشد

ابجی مریم

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

اول هر کلام  سلام سلام سلام هزارتا سلام

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی                                                                   

عشق یعنی شب نخفتی تا سحر                                         

عشق یعنی زندگی با دردسر                     

عشق یعنی روز وشب اشک ریختن

عشق یعنی سوختن با ساختن                       

عشق یعنی در جهان رسوا شدن                                          

عشق یعنی مست بی پروا شدن                                                                  

عشق یعنی زندگی را                                                                                     باختن                                                                                       

عشق یعنی انتظار انتظار انتظار

 

تا بعد روزهای شادی داشته باشید

ابجی مریم

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

 

سلام سلام سلام سلام به روز سلام به شب و سلام سرباز و سربازی سلام به دو سال دوری از خانواده

اخـــــــــــــــــــــــــه... گاهی وقت ها دلم برای اون پسر هایی که دارند به زور میرند سربازی میسوزه با خودم میگم که چرا همه مردها  به خدمت سربازی یه نگاه خیلی بدی دارند چرا چرا چرا ... اتفاقا به نظر من جای خیلی جالبی باید باشه یه جمع جوان که اکثرا هم سن هم هستن یه جور میپوشند یه جور می خورند یه جور راه میروند شبها کنار هم می نشینند و از خاطره های بد خوبشون می گویند اواز می خوانند جوک میگن شاعر میشن ......به نظر من  دوسال دوری از خانواده و برای خود زندگی موجب میشه که دیگه خودش بار خودش رو بردارند و یه جورایی یه مرد واقعی بشوند و روی پای خودشون بایستند .... و بعد از دو سال خدمت یه عالمه خاطره خوب بد و یه دفتر خاطرات از امضای  همه هم خدمتی ها خیلی قشنگه  گاهی وقت ها به خودم میگم که ای کاش ما دختر ها هم میتونستیم بریم سربازی دوسال برای خودمون زندگی میکردیم و مشکلاتمون رو خودمون حل میکردیم همه یک شکل یک رنگ بودیم و همه یه هدف رو دنبال میکردیم اگه میشد من اولین نفری بودم که میرفتم سربازی... واااااای خدا نکنه  ..... گاهی وقت ها عموم   از اون روزها برامون تعریف میکنه  و کلی با هم میخندیم واقعا خوش به حالشون ... ولی حیف که داداشم این فرصت خیلی زیبارو از دست داد و سربازیش رو خرید و این دنیای زیبا رو ندید  یا همین پسر عموم سه ساله داره میره سربازی و  اکثر اوقات فراریه  یا پسر خالم خودش رو زد به مریضی و بعد از چند تا ازمایش و یه کمی پارتی بازی معافی گرفت و بقیه هم به بهانه درس و دانشگاه فعلا  سربازی و یا  به قول خودشون اش خوری  رو کنار گذاشتن  امید وارم  که یه روز برسه که هیچ کس از سربازی فراری و متنفر نباشه و اون رو یه دنیای سخت ولی پر خاطره بداند

تا بعد دلهاتون بهاری و روزهاتون بارانی باشه

ابجی مریم  

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳

اربعين ....

اربعین حسینی بر همه عاشقان تسلیت باد

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳

فرشته بيکار

1383 بار سلام با سال جدید چه کار میکنید باهاش کنار اومدید یا نه هنوز دارید کار های سال گذشته و انجام میدید

توی یه مجله یه مطلب جالبی رو خوندم حیفم اومد که برایتون  تعریف نکنم برای من که خیلی جالب بود امید وارم که شما هم نظر من رو داشته باشید

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که در پیش فرشته هاست و به کار های انها نگاه می کند . هنگام ورود دسته ای از فرشته ها رو دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کند و انها را داخل جعبه می گذارند . مرد از فرشته ای پرسید : شما چکار میکنید ؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت : این جا بخش دریافت است و ما دعاها را و تقاضای مردم از خداوند را تحویل میگیریم .

مرد کمی جلو تر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و ان ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .مرد پرسید شما ها چکار میکنید ؟ یکی از فرشته ها با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم .

مرد کمی جلو تر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است .

مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما چرا بیکارید ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعا هایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسید مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد :بسیار ساده فقط کافیست بگویند : خدایا شکر  

 

خدایا شکرت

تا بعد شاد باشید و بهاری

ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

 

1383 بار سلام با سال جدید چه کار میکنید باهاش کنار اومدید یا نه هنوز دارید کار های سال گذشته و انجام میدید

توی یه مجله یه مطلب جالبی رو خوندم حیفم اومد که برایتون  تعریف نکنم برای من که خیلی جالب بود امید وارم که شما هم نظر من رو داشته باشید

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که در پیش فرشته هاست و به کار های انها نگاه می کند . هنگام ورود دسته ای از فرشته ها رو دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کند و انها را داخل جعبه می گذارند . مرد از فرشته ای پرسید : شما چکار میکنید ؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت : این جا بخش دریافت است و ما دعاها را و تقاضای مردم از خداوند را تحویل میگیریم .

مرد کمی جلو تر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و ان ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .مرد پرسید شما ها چکار میکنید ؟ یکی از فرشته ها با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم .

مرد کمی جلو تر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است .

مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما چرا بیکارید ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعا هایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسید مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد :بسیار ساده فقط کافیست بگویند : خدایا شکر  

 

خدایا شکرت

تا بعد شاد باشید و بهاری

ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

 

 

به نام خالق بهار و سلام به شکوفه ها به پرستو های مهاجر سلام  به گل و سنبل به نم نم باران  سلام به بهار و سلام به دوستان بهاریم عید تون مبارک سال خوبی رو داشته باشید امید وارم همیشه مثل بهار زیبا و پر طراوت باشید مثل باران بهاری ارام لطیف باشید

امید وارم که این سال جدید با سال های دیگه خیلی فرق داشته باشه بهار با ار زش ترین چیزیست که می تونیم  انتظار داشت باشیم  بهار زیبا ترن فصل طبیعت و با شکوه ترین لحظه زندگیست در بهار همه چیز بهاریست و برای بهاری شدن نظاره گری کافی نیست این که کنار باستیم تا بگذاریم بهار از کنارمان راحت و بی سر و صدا  رد شود  و ما فقط تماشا چی باشیم... ما هم باید مثل بهار شکوفا بشویم و دنیای دیگری  زیبا تر از سال گذشته درست کنیم زیبا مثل

 شبنم های بهاری  

دلهاتون افتابی  و روزهاتون بارانی

تا بعدشاد باشید

 ابجی مریم 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۳

بهار وبرف زمستان

 

لاله لاله نسترن می اورم

ناز پونه یاسمن می اورم

از برایت هر کجا باشی گلی

دسته دسته از چمن می اورم

 سلام سلام سلام به بارانهای بهاری و سلام به دانه دانه های  برف زمستان  سلام به دوست داران باران گل سبزه بهار انگاری این زمستون نمی خواهد برود حسابی داره با بهار بارونهاش می جنگد  حال هوای تهران حسابی   بارونی و برفی شده ....خوب بگذریم

باید کم کم خودمون رو اماده کنیم برای خونه تکونی دل کار سختی نیست فقط یه کمی گذشت میخواد... اگه خدا بخواد  میخوام دلم رو پاک کنم از همه خاطره های بد میخوام خاک دلم رو بگیرم شیشه های قلبم رو پاک کنم پرده ها چشمم رو بشورم و دستم رو رو به اسمان کنم و از خدا بخواهم که سالی مثل گلهای یاس پاک و مثل قطره های باران لطیف داشته باشیم

 

از نردبان تکرار  

تا خود خدا رفتم

بر وسعت بام تحیر

گلیم اسایشی پهن بود

برای من بود یا نبود

 من نشستم

چای اشتیاق نوشیدم

گرم مثل عشق

اسمان را دیدم

از ردپای خدا لبریز

صدایم کرد

دیدم خیس بارانم

اینه اوردم

خودم را دیدم

نفس خدا را بلعیدم

خلسه تماشا بی هوشم کرد

***********************

 تا بعد بهاری باشید و مثل برف سپید

  و سال خوبی رو براتون ارزو می کنم

ابجی مریم

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

 

توی این ایام پر غم حتی حوصله نوشتن هم نداشتم ببخشید که دوباره دیر اومدم....

 نمی دونم چرا این ساعت ها اینقدر تند تند حرکت میکنند یک عالمه کار دارم باور کنید  حتی وقت نمی کنم یه روزنامه بخونم انگار این سال جدیده خیلی عجله داره میخواد زود بیاد وزود بره ...

 

 

تو یعنی   وسعت دریای  ابی 

تویعنی اسمان افتابی

تو زیبا سیرتی حوری سرشتی

تو نبض یاسمنهای بهشتی

تو یعنی زخم را مرهم نمودن

تو یعنی از خدا لبریز بودن

تویعنی دستهای پر تمنا

تو یعنی یک غروب سرخ دریا

تو یعنی قامت سرو کشیده

تو یعنی گرمی اشک چکیده

تو یعنی اشتی با بوی مریم

تو یعنی غسل گلبرگی ز شبنم

تو یعنی باز تاب مهربانی

تو یعنی یک سرود جاودانی

تو یعنی قبله گاه یاس بودن

تو یعنی یک بغل احساس بودن

تو یعنی یک دم گرم مسیحا

تو سقایی برای تشنگی ها

و من یعنی عطش یعنی شقایق

تو معشوقی و من تنها یک عاشق

 

تا بعد پاک باشید و حسینی

ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٢

محرم و بعد عاشورا

 

 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام صد تا سلام

 

کم کم داریم وارد ماهی میشیم که همه روز ها و شب هاش بی رحم و دلسنگه.... داریم وارد ماهی میشیم که روز ها و شبهاش همه از غربت غریبی میگه.... توی این ماه  همه خون و جنگ بود ماه محرم ماه عزا داری برای غریب اهل بیت امام حسین و یارانش است این ماه شاید بد ترین ماه سال برای همه شیعیان و دوست داران امام حسین است کاش هیچ وقت یه چنین اسمی رو توی تاریخ نداشتیم محرم .عاشورا واقعا معنی این دو کلمه چیه چرا توی این ماه و روز هاش همیشه غمگین و ناراحتیم چرا توی روز عاشورا خندیدن برامون تلخ ترین لحظه است چرا چرا چـــــــــــرا ..

 

پار سال شب عاشورا با دختر عموم صدف نشسته بودیم یه گوشه از حسینیه همه داشتند گریه میکردن من هم سرم رو روی زانو هام خم کرده بودم داشتم ارام ارام می باریدم که دختر عموم صدام کرد ...مریم.. مریمی ..مریم جونم.. دلم نیومد جوابش رو ندم ....بهم یه نگاه معصومانه کرد و صورتم که خیس شده بود رو با دستهای لطیف و کوچولوش پاک کرد و گفت برای چی داری گریه میکنی نمیدونستم چی بهش بگم اون قشنگ همون سوالی رو پرسید که من همیشه از مامانم میپرسیدم برای چــــــــی دارید گریه میکنید و مامانم همیشه از حضرت رقیه که هم سن سال من بود میگفت ..

بغلش کردم نشوندمش روی زانو هام دستهای کوچولوش رو توی دستم محکم گرفتم و یواش یواش همون چیز هایی که مامانم برام گفته بود رو بهش گفتم  ..

صدف میدونی که حضرت رقیه هم سن سال تو بود اون هم دستهای کوچیک و ظریفی مثل تو داشت اون هم مثل تو باباش رو خیلی دوست داشت ولی یه عالمه ادمهای بد اومدن و باباش رو جلوی چشمای کوچولوش کشتند...اون  ادم های بد همش کتکش میزدن... اون هم مثل تو یه روسری خوشکل پوشیده بود ولی اون ادم های بد روسریش رو از سرش کندن و گشواره های قشنگش رو از گوشش کشیدن یه نگاهی بهم کرد گفت مریم مریم گشواره هاش مثل مال من بود    

  و من غیر از یک لبخند تلخ چیزی نداشتم که بگم دوباره گفت حالا حضرت رقیه مرده گفتم اره وقتی باباش رو شهید کردن هی گریه میکرد و میرفت پیش عمه زینبش  که عمه من بابام رو میخوام دلم براش تنگ شده میخوام برم پیشش بهش بگم که این ادم بدا من رو کتک زدن

گوشهام رو پاره کردن بهش نشون بدم که به صورتم سیلی زدند حرفم رو قطع کرد پرسید   گوش هاش خونی شده بود گفتم اره حتما.... دوباره ساکت شد منتظر بقیه حرفهام شد من هم دوباره شروع کردم ... صدف اون قدر حضرت رقیه گریه کرد تا از دنیا رفت و شهید شد..... وصدف دیگه هیچ سوالی از من نپرسید اون هم مثل من سرش رو روی زانو های کوچولوش گذاشت و ساکت شد....  

تابعد هنگام باریدن التماس دعا

ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢

دوباره اومدم

 

سلام به سبد های پر گل

سلام به پرنده های زیبای کنار ساحل

 سلام به تکه تکه های ابر سپید

 سلام به شبنم های ریز روی گلبرگ ها

سلام به بارانی ها وپاییزی ها

حال و احوال چطوره شاد و سرحال هستید

ای خدا رو شکر من هم خوبم هنوز زنده هستم ودارم زندگی میکنم

اخ که  نمیدونید  چقدر دلم برای وبلاگم و دوستان وبلاگ نویسم تنگ شده بود دلم برای همه شده بود اندازه یک قطره  

جونم براتون بگه که خونمون رو فروختیم رفتیم یه خونه کوچولوی ناز گرفتیم توی این مدت سرگرم اسباب کشی بودیم  برای همین وقت نمیکردم بیام وچرت پرت بنویسم واااااااااااااااای یک عالمه حرف برای نوشتن دارم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم انگار همه حرفهام یادم رفته

 

امروز اومدم یه عالمه باهاتون درد دل کنم  از این دنیا و بدی هاش از این روز های بی وفا که به سرعت برق باد میگذره  کاش روزها و ساعتهاش نبود کاش سال و ماهی وجود نداشت ولی نه اگه این ثانیه ها نبود ادم بی هدف زنده بود و  بی هدف زندگی می کرد اصلا زندگی با همین سال روز ماهش زیباست ولی کاش گاهی وقت ها این ثانیه ها یواش یواش حرکت میکرد که ادم  زود بزرگ شدنش وزود پیر شدنش  رو حس نکنه از خدا میخواهم که توی این ساعتهای زود گذر و کوتا به همه یه زندگی زیبا و شیرین بده که سرعت ثانیه ها رو حس نکنیم  .....  دیشب با نادیا دختر خالم کلی حرف زدیم گریه کردیم  تا ساعت چهار صبح نشسته بودیم از غم غصه های دنیا میگفتیم بعد وقتی دلامون خالی شد کلی به هم خندیدیم که مثل دوتا پیرزن که اخر عمرشونه داریم حرف  میزنیم

تا بعد شاد باشید و بارانی

ابجی مریم  

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

 

 

سلام سلام سلام سلام هزارتا س ل ا م

وااااااااااااااااااااای دوباره این مریم اومد

اخ که نمیدونید چقدر دلم برای وبلاگم و شما دوستان گلم تنگ شده بود

الان وقت ندارم زیاد بنویسم ولی دوباره با یک عالمه حرف برمیگردم

زود زود زود

راستی عید های گذشته مثل عید غدیر  رو بهتون تبریک میگم میدونم دیر شده ولی برای من هنوز تازه است

تا بعد شاد باشید و افتابی

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢

اين حادثه دل خراش رو به همه دوستان کرمانی و ايرانی تسليت ميگم

 

دیشب وقتی اخبار داشت تصاویری از خرابه ها و از تنها باز ماندگان این حادثه نشون میداد دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم یه احساسی داشتم فکر میکردم که انگار یه جورایی به اونها وصل هستم وقتی اشک اون بچه هفت ساله یا اون پیرزنی که داشت برای پسرش و عروسش و بچه شش ماهه ای که الان یتیم شده بود گریه میکرد یا اون دختری که هم سن سال من بود و داشت از ته دلش فریاد میزد و اشک صورتش رو خیس کرده بود با خودم گفتم که چرا خدایا چرا باید این همه ادم بی گناه زیر خاک برند  چرا  توی این فصل چرا توی سرما یا چرا بچه ها باید بیشترین قربانی این حادثه باشند  چرا خدایا میدونم که تو هرکاری دلت میخواهد میکنی و برای هر یک از  کارهات   دلیل داری حتما می خواهی بزرگی خودت رو نشون بدی می خواهی بگی که میتونی در عرض چند ثانیه  دنیا رو از این رو به اون رو کنی می خواهی به ما چه درسی بدی میخواهی بگی که انقدر دنبال دنیا نرید که اخرش همین میشه میخواهد بی وفایی دنیا رو نشون بده پس انقدر دنبال دنیا نباشیم که ممکنه خدایی نکرده یه همچین بلایی سر ما بیاد  ....(البته بعضی از این نوشته ها حرفای بابامه که داره برای من و

داداشم و ابجی کوچیکم میگه)

راستی با زمستون و سرمای زمستون چکار میکنید خوش میگذره خداییش زمستون هم با همه سردیش قشنگه درسته که سرده ولی دلش همیشه گرمه و زیباییش چند برابر شده با برفهای ریز روی شاخه ها 

 

تا بعد شاد باشید وبرفی

ابجی مریم

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢

 

 

چقدر ادمها بی رحم شدند دل هاشون شده عین یک سنگ چند روز پیش توی شبکه تهران برنامه درشهر  یه گذارش از یک دختر پنج ساله که زیر دست نا پدرش سیاه وکبود شده بود گرفته بودن... تمام بدنش کبود شده بود اون حیوان وحشی با یه سیم کلفت  تمام بدن ظریف ولطیف اون دختر رو زخمی کرده بود تنها دلیل کتک خورد اون دختر بیگناه یه شیطونی کودکانه وشیرین بود... اشک توی چشمام جمع شده بود کم کم خیسی گونه هام رو حس کردم  اخه چطور دلش اومده بود دختر  زیبایی مثل اون رو بزنه اون شب بعد از دیدن اون صحنه خیلی حالم گرفته شد به نظر من باید این جور ادمهای بی احساس  رو کشت این بی رحم بچه رو توی بارون نگه می داشت تا لباس هاش خیس بشه تا وقتی با سیم کتکش میزنه بیشتر درد بگیره مادرش  میگفت که از ساعت یازده شب تا ساعت هفت صبح اون وحشی داشت بچه ام رو می زد و من هیچ کاری از دستم بر نمی امد .....بخودم گفتم عجب مادر بی رحمی بوده من اگه جای اون بودم حاضر بودم خودم بمیرم ولی اون بچه بی گناه حتی  یه خراش کوچیک هم بر نداره  یا حداقل میرفتم به همسایه ها التماس میکردم که بیان وکمک کنند یا به پلیس خبر می دادم اخه چطور تونسته از ساعت یازده شب تا هفت صبح شاهد کتک خوردن جگر گوشه و تنها ستاره زندگیش باشه خدایا ریشه هرچی ادم بی احساس رو بکنه و امید وارم که هیچ وقت ادمهایی که دلهاشون از جنس سنگه زنده نباشند چون دنیا برای من با وجود چنین ادمهایی مثل جهنم میشه مثل جهنم

 

امید وارم که هیچ وقت این روزها رو نبینید

 

راستی کم کم پاییز داره با درختها با چمنها با برگهای زرد وقرمز با اسمان همیشه ابری با ادمهای عاشق  با بارانی ها با پاییزی ها با نسیم ملایم همراه با نم نم باران با زمینهای همیشه خیس با ترانه  ارام باران با صدای خش خش برگهای پیر با صدای کلاغها با دلهای همیشه ارام ومهربان با صدای خنده  بچه های  دل پاک با چیک چیک بارون   خداحافظی میکنه پاییز داره میره و نم نم بارون روهم  همراه خودش میبره وای خدایا  یعنی من باید تا سال دیگه منتظر بمونم تا بتونم پاییز رو همراه نم نم بارونش ببینم یعنی من باید یک سال صبر کنم تا بتونم خیسی بارون دوباره  روی صورتم حس کنم  ایا تا اون موقع زنده هستم کاش قبل از رفتن پاییز  دوباره بارون بباره  دوباره بارون بباره  

تا بعد با احساس باشید مثل باران

ابجی مریم  

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

ادمهای بی احساس

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢

بهترين دوران مريم

 

««««««««« اول هر کلام به نام خدا و سلام سلام سلام  »»»»»»»»»

 

کاش باز کنارم  بودی و من دوباره مثل اون روزا سرم رو روی پاهات می گذاشتم و تو هم با دست های مهربونت موهام رو نوازش می کرد  کاش هنوز زنده بودی و برام قصه می گفتی  بهم شعر یاد می دادی و باهام بازی میکردی

وای که چقدر دلم برات تنگ شده یادته صدام می کردی مر مر یادته چقدر از گذشته ها برام تعریف می کردی

وای بی بی جون  کاش الان پیشم نشسته بودی و من هم مثل همیشه با تسبیحت بازی می کردم بی بی یادته یه تسبیح چوبی داشتی دادی به من  هنوز وقتی نگاهش میکنم یاد تو می افتم یاد مهربونی هات یاد داستان های قشنگی که برام تعریف می کردی قصه خاله سوسکه چادر یزدی کفش قرمزی

بی بی الان کجایی چقدراز تو  دور شدم  کاش دوباره اون روزها تکرار میشد و من  بیشتر در کنارت بودم

تو مادر بزرگ مامانم بودی ولی از یک مادر بهم نزدیکتر بودی

دوستت دارم وخواهم داشت اگر چه از این دنیا رفتی ولی هیچ وقت از یاد من نمی روی و هنوز خاطرهای قشنگی که ازتو دارم برام نو و تازه هست برای همیشه.

هرچقدر هم از من دور باشی ولی من با تو هستم وبه یاد تو

ای مهربان دوستت دارم   

 

تا بعد سبز باشید وباران

 حتی در پاییز  ....

.ابجـــــــــی مریــــــــــم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢

چرت و پرتهای مريم ....

 

 

 

به نام وجودی که وجودم زوجودش شده موجود

 

باز داره بارون میاد.. چیک چیک.. چیک چیک..

اگه هیچی نگی صداش رو می شنوی

اروم باش خوب گوش بده داره صدا می کنه  اروم باش اروم

 دلت رو پاک کن با قطره قطرههای  بارون

یواش راه برو یک وقت قطره های بارون رو زیر پاهات له نکنی

اخه مگه نمی دونی اون هم دل داره دلش رو زیر پاهات نشکن

اروم گریه کن اروم ممکنه بارون با گریه تو گریه کنه

خوب گوش بده انگاری داره به حرفامون گوش میده

نگاه کن داره نگاهمون می کنه

ببین بارون چه جوری داره برگ های پیرپاییز رو نوازش میده

مراقب برگ زیر پاهات باش

 مگه صدای جیغ برگ پاییز رو نمی شنوی

مگه نمی بینی داره التماست می کنه

نگذار با جیغ برگ بارون دوباره گریه کنه

نگذار بارون دوباره گریه کنه

تیک تیک.. تیک تیک.. کیه داره خودش رو به  شیشه پنجره می زنه

اره خودشه .. بارونه... پنجره رو باز کن 

می خواد باهات درد و دل کنه   

زود زود پاشو و با بارون هم دردی کن

و تو هم با بارون ببار

تو هم مثل بارون .....

مثل بارون ......

بارون

بارانی باش ای بارانی

این رو دیگه خود خودم نوشتم

راستی میخوام اولین نفری باشم که عـیـــد فطر رو بهـــــــتون تبریـــــــــک بگم  امید وارم که از سفره رحمت وبخشش خدا خیلی چیز ها رو یواشکی بر داشته باشیم وهدیه های زیادی از خدا گرفته باشید پس تا سال دیگه ماه رمضان رو به خدا می سپاریم و از خدا می خواهیم که  توفیق بندگی به ما بده تا بتونیم سالهای بعد هم در این مهمانی الاهی شرکت کنیم امیـــــــــــــــــــــن یا رب العالمین

ابجی مریم

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

 

اول هر کلام سلام

 

پرستوی زیبای پا به راه

چی میخونی

سرود عشق واسه بنفشه ها

نخوان نخوان که

اینجا بنفشه ای نداره

صدای ناله ی برگهای پاییز بود زیر پام

چقدر دلسنگ شده بودم

ولی نمی شد وایسم

از یه طرف صدای ناله هاشون دلم رو می لرزونه

از طرف دیگه بدون این لرزه دلم ... میرفت ....

اخه چطور می شد فریاد های این همه برگ فقط یه حس رو تو ادم زنده کنه

اون چه حسی

تنهایی

اسمون هم دلش گرفته بود

 بد جور

همه جا سیاه و سفید

تنها رنگی که می شد دید شعله های زرد و ناله های برگها بود

و جاده ای که انتهاش ....

هیچ

وای که چقدر هوا هم سرد بود

وای که چقدر اونجا هیچ کس نبود

اگه برگهای زیر پام نبود چی می شد

چه کار میتونستم کنم

تنهایی رو با کی قسمت می کردم ....

.....ها .....

 

 

این شعر رو من نگفتم یه جورایی کپی شده از بلاگ شقایق رویده در کویر چون خیلی این شعر رو دوست داشتم نوشتم

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

خدا وادمی

 

 سبد سبد سلام به بوته های  همیشه سبز وبلاگم

حال احوال چطوره.... خوب هستید.... ای خدا رو شکر من هم بد نیستم. هنوز زنده هستم دارم زندگی میکنم .

 

نمیدونم از کجا شروع کنم خوب پیدا کردم اقا من می خوام بدونم برای چی خدا ما رو افریده؟ یا ایا قبل از این که ما بوجود بیاییم ادمی بوده توی این دنیا یا نه؟ وقتی این سوال ها رو از مامانم پرسیدم با کمی مکث گفت: اره قبل از ما هم ادم هایی بوده مگه نشنیدی وقتی خدا می خواست ادم و حوا رو خلق کنه  فرشته ها به خدا گفتند که  دوباره میخواهی ادم رو خلق کنی که جنگ و خون ریز ها دوباره تکرار بشه و خدا در جوابشون میگه که اینها با اونها فرق دارند و من چیزی میدونم که شما نمیدونید

پس یعنی ادم هایی وجود داشتند؟ بچه ها به نظر شما ادم های قبل از ما چه شکلی بودن چی میخوردن چه جوری میخوابیدن ایا این چیز هایی که ما الان داریم رو اونها قبلا داشتند ایا اونها هم پیامبر یا امام و یا اصلا دین ایمان داشتند و یا نه یه عالمه وحشی بودن که فقط بلد بودن با هم بجنگند

کـــــــــــــــــــــــــــــــــاش یه نفر بود جواب همه این  سوال ها رو میداد  کـــــــــــــــــــــــــــاش میتونستم همه این سوالها رو مستقیم از خدا بپرسم

اگه میشد چه خوب می شد .....

 

 تا بعد همیشه سبز باشید ومثل باران ارام ولطیف

وسبد سبد ارزوی سلامتی برای همه شما

ابجی مریم 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

 

 

 

به نام خدا

 

اول: سلام

 

 دوم: حالتون احوالتون

 

سوم: من هم خوبم

 

چهارم : نماز و روزه هاتون قبول

 

پنجم : من رو هم دعا کنید

 

ششم : چقدر اول دوم سوم چهارم  می کنم 

 

هفتم :...هیچی سر کاری بود

 

یادمه وقتی بچه بودم تقریبا پنج یا شش  سال بیشتر نداشتم  به مامانم التماس میکردم که سحر ها من رو هم بیدار کنند تا من هم مثل خودشون روزه بگیرم....وقتی مامانم سحر بیدارم می کرد بعد از خوردن سحری جا نماز کوچولوم رو کنار جا نماز مامانم پهن می کردم یه کتاب دعا بر می داشتم و همین طوری یه چیز هایی ز مزمه میکردم   می خواستم مثلا جلوی مامانم کم نیارم و مثل مامانم قران بخونم ..... بعدش هم  فردا صبح دوباره  صبحانه  می خوردم....

.سال اولی که روزه برام واجب شده بود و باید روزه می گرفتم با چند تا از دوستام قرار می گذاشتیم که زنگ تفریح بریم یواشکی اب بخوریم و گاهی وقتها هم کیک و بیسکویت می خریدیم و جاتون خالی  می خوردیم و یه جورایی روزه خوری می کردم  تازه وقتی به مامان و بابام  میرسیدم کلی ناز می کردم که امروز من هم روزه هستم اونا هم کلی قربون صدقه میرفتن ...  گاهی وقتا هم با شکم سیر کلی  قر قر میکردم  که کی اذان میگه من دارم میمیرم

 

خلاصه دیگه اعتراف نمی کنم ممکنه برام ضرر داشته باشه

تا بعد ابجی مریم رو دعا کنید   

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

 

 

سلام  به پاییز وسلام به دوستان بارانی خودم

 

خدا رو شکر میکنم که امسال هم زنده هستم و می تونم پاییز گل ریز رو دوباره ببینم و میتونم باز هم صدای بارون رو بشنوم و نم نم بارون رو روی صورتم حس کنم ممکنه بعضی از شما خاطره زیاد خوبی از پاییز نداشته باشید و اکثر شما از فصل پاییز خوشتون نیاد  و با یه اهـــــــــــــی بلند  میگید که اخ دوباره پاییز اومده با این هوای دلگیرش ...

می دونید من پاییز رو اینجور که شما می بینید نمی بینم... پاییز برای من مثل یک گذشته یه از خود گذشتگی برای اینده یک فصل فدا کار که برای سبز شدن دوباره ویک تولد دوباره که از همه زیبایی خودش میگذره و خدا برای این گذشت وفداکاری پاییز پاداشی مثل بارون رو بهش میده که غم از دست دادن زیباییش رو فراموش کنه

پس بیاییم فدا کاری رو از پاییز یاد بگیریم    

تا بعد پاییزی زندگی کنید

یه چیز دیگه من اعتراف میکنم که خیلی تنبل شدم قول میدم که کم کم تنبلی رو کنار بگذارم و دوباره مثل اول شاد تر بنویسم وبیشتر بهتون سر بزنم و از مطالب زیبای شما بهره ببرم  ولی کمی فرصت بهم بدید.....

بای بای    

ابجی مریم  

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

پاييز گل ربز

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

ياد ياری از بهشت

به نام انکه افرید زمان را ودر اخر عشق به ان را

 

سلام سلام سلام ..سلام به گل گلدون های باغ  کوچیک و  بارانی خودم

 

اخـــــــــــــش بلاخره اومدم و دوباره دارم مینویسم خیلی خیلی دلم برای همه شما تنگ شده بود  باور کنید که اصلا وقت نمی کردم امروز هم که اومدم که یه عالمه تبریک بگم برای این روزهای پر برکت

میخوام پیش دستی کنم و زود تر از همه ولادت اقا امام زمان را تبریک بگم که مظهر صبر و وفا به عهد الاهی است میخوام یه ارزو بزرگ بکنم ارزو میکنم که خدا  من رو یا بهتر بگم همه ما جوان ها رو از دوست داران اقا امام زمان قرار بده وظهور اقا رو نزدیک کنه که دیگه نه از جنگ خبری باشه و نه از این همه بی عدالتی که در مملکت خودمون بر قراره خبری باشه ارزو میکنم که ظهور اقا نزدیک بشه که هیچ کس نتونه  به نام قران و دین و اسلام هر کاری دلش میخواد بکنه ... بیاید و جلوی همه اونهایی که یه جورایی می خواهند برای مردم بزرگی کنند رو بگیره بیاد و جلوی  فقر و فساد که روز به روز رشد میکنه و کم کم داره امنیت جامعه ضعیف و

 ضعیف تر میشه رو بگیره خدایا فرج اقا مون رو نز دیک کن  الهم العجل لولیک الفرج

تا بعد شاد و پر تحرک باشید مثل بارون

و در اخر

تبریک تبریک تبریک تبریک  

 

ابجی مريم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

يه ارزوی خوشکل

سلام سلام حال شما چطوره خوب هستید ...چی اره من هم خوبم یه جورایی زنده ایم و داریم زندگی میکنیم اون دفعه حوصله نداشتم چیزی بنویسم ولی الان توپ توپم امروز اومدم یه چیزایی در مورد ارزو بنویسم مطمئنم که اکثر شما ها  یه ارزوهایی توی دلتون دارید که فکر میکنم اگه بخواهید بشمارید تا فردا صبح طول بکشه

می خوام بدونم که چرا ما ارزو میکنیم اصلا ارزو یعنی چی تا حالا  کدوم یک از ارزو هامون بر اورده شده

البته ارزو داریم تا ارزو بعضی  ارزو ها کوچیکند ولی هیچ وقت بهش نمیرسیم وبعضی از ارزو ها بزرگند و زود زود بهش میرسیم یا شاید به اون ارزوی کوچیکمون برسیم وو به اون بزرگه هیچ وقت نرسیم می خوام بدونم که ارزو های شما چه شکلیه کدوم یکی از ارزو هاتون مثل این چیزایی که من نوشتم هست   

 

(1). یک ماشین اخرین مدل توی اروپا داشته باشید بعد با اخرین سرعت توی خیابون ها ویراژ بدید

(2). یدونه شکلات بستنی داشته باشید و درکنارش یک تفنگ و یایدونه عروسک خوشکل داشته باشید

(3).از خدا سلامتی خودتون و خانواده رو بخواهید ودر کنارش  خوشبخت هم باشید

(4). « از زبان یک ادم چاق و شکمو»ای کاش یک دونه کیک گـــــــــــونده داشتم که هرچی میخوردم تموم نمیشد

(5). ای کاش مامانم من  روتوی بغلش می گرفت و یه بوس گنده بهم می کرد

(6). ای کاش خدا این دوستم ویا این فامیلمون رو شفا میداد

(7). ای کاش همه این اسمون با همه ستاره هاش مال من بود و اتاقم رو توی ابرها وسط اسمون می ساختم

(8). ای کاش دریا بود ولی موج پر خشمش نبود

(9). ای کاش خوبی بود وبدی نبود

(10). ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم و همیشه یه بچه بودم پاک ومعصوم

(11). ای کاش کلمه ای به نام مرگ وجود نداشت و هیچ وقت ادم های خوب نمی مردند

(12). کاش ادم و حوا اون سیب  رو نمی خوردند و الان ما همه بدون حساب وکتاب الاهی توی بهشت راحت

 زندگی می کردیم

(13). ای کاش طلوع بود وغروب نبود

(14). ای کاش عشق بود ودروغ نبود

(15). ای کاش دوا بود ودرد نبود (16). ای کاش خدا بود و شیطان نبود

و هزار ویک ارزوی دیگر که نوشتن اونا یک عمر وقت میخواهد که من عمرم رو سر راه پیدا نکردم که بخوام اینقدر راحت از دستش بدم

حالا کدوم یکی از ارزو هاتون مثل این هاست

تا بعد مثل یک فرشته ارزو کنید

ارزو میکنم که همیشه ارزو داشته باشید و به همه اون ارزو ها برسید

تا بعد خدا حافظ رو بیامرزه (یه صلوات براش بفرستید )

ابجــــــــــــــــــــــــــــی مریــــــــــــــم

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

به نام خدای باران و سلام به شبنمهای ریز برگهای پاییزی

 

*****************************************

 

دیگر چه جای غزل گفتن من است

وقتی که اسمان

دزدیده چشمانت را نگاه میکند

وقتی گنجشکها

بی پروا

به بام خوابهایت سر میزنند

و تعبیر رویاهایت را

در اواز صبحگاهشان

فاش می کنند

وقتی که زیبا ترین فصلها

طلایی ترین برگها را

نثار راهت می کنند

دیگر چه جای غزل گفتن من است

*************************************

خیلی حرفا برای نوشتن دارم ولی حوصله ندارم میرم یه دو سه کیلو حوصله بخرم زود زود بر میگردم پس تا بعد مثل گل پاک باشید

ابــــــــــجـــــــــی مـــــــــــریـــــــــــــــــــم

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٢

يه روز زيبا

 

سلام به گل و گلابها

خوب شاد شنگول منگول هستید

من هم خوبم  بد نیستم با این دنیا یک جورایی کنار دارم مییام هم با خوبش می سازم و هم با بدش که امید وارم هیچ وقت نباشه ..  خدا رو شکر امسال تا همین الان  برای من و خانوادم سال خوبی بوده امسال هرچی فک و فامیل خارج کشور داشتیم اومدن ایران فقط الاهی بمیرم خاله جونم  نیومده که اون هم قول داده در اولین فرصت بیاد برای همین یا مهمون داریم یا مهمونی هستیم جای همه خالی سوغاتی پشت سوغاتی .....تازه برای عروس دختر داییم قراره یک عالمه مهمون از شهرستان بیاد دیگه خودتون بقیش رو میدونید خیلی کم فرصت نوشتن پیدا میکنم  ...  مثلا میخوام  یه جورایی دلیل بیارم برای اینکه دیر به دیربهتون سر میزنم و دیر به دیر مینویسم خلاصه شرمنده شرمنده شرمنده مخصوصا از کسری عزیزم که خیلی دلش ازمن پر بود اقا تو رو به خدا من رو ببخشید باز هم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمنده شهرونده  شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمنده

خوب بریم سر جشن روز مادر تبریک مبریک رو هم تو  یادداشت قبلی فرستادم ولی انگاری گم شده خلاصه  جونم براتون بگه که توی جشنی که برای مامانم گرفتیم فقط مامانم کادو نگرفت من هم یک سورپریز داشتم از بهترین و دوست داشتنی ترین کسی که توی زندگیم داشتم گرفتم از کسی که به اندازه همه دنیا دوسش دارم مطمئنم نمیتونید حدس بزنید کی بود

اگه گفتید...... چی ... مامانم ..نه

 هان.. چی گفتی.. نفهمیدم...

 بابام. نه... اونم نیست 

چی .. چی ..یک بار دیگه.. بگو نشنیدم

بلند بگو ...چی

داداشم .....

افــــــریـــــن به اون هوش...

اره داداشـــــــــــــی گل وگلاب خودم که خوشبوترین عطر دنیا رو بهم هدیه داد

اون شب برام قشنگترین شب بود هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت

««««« ای لاو یو داداشی »»»»»

دوستت دارم داداش خوبم اندازه همه زیبایی ها اندازه همه فرشته ها اندازه همه خوبی ها

دوستت دارم دوستت دارم دوســــــــــتـــــــــــت دارم ...ماچ ماچ  موچ ماچ  

براتون روز های زیبا مثل فرشته ها ارزو میکنم

تا بعد مثل فرشته ها زندگی کنید

راستی یه چیز دیگه تشریف بیارید عروسی دختر داییم خوش میگذره*****

ابــــــــجــــــی مــــریــــــــم  

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

((برای عرض سلام بهانه اوردم ))

((هزار یک غزل عاشقانه اوردم ))

سلام به گرمای هوا و سلام به گرمی دلاتون

 

گاهی بیا و با نگاهت به اسمون سلام کن

سلام کن به غروبش به طلوعش

به خورشید طلاییش وبه ماه نقره ای رنگش

وسلام کن به فانوس های ریزش به ستاره هاش

به ابرهای سفید و رویاییش

سلام کن به باد وزنده

به بارون ریزش

سلام کن به دونه های برفش و رعد و برق خشمگین

0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*

 تا حالا از خودتون پرسیدید که چرا رنگ اسمون ابیه یا چرا خدا فصلها را افریده

به این دلیل خدا  اسمان را ابی افرید  که بهترین رنگ برای تقویت چشم است  البته(( توصیه میکنم که به اسمون سیاه تهران  نگاه نکنید چون سیاه و دود گرفته است و صد در صد برای چشم ضرر داره))

«««««« بعدش از شانس بد من  چشمتون سیاه بشه و چشم درد بگیرید   میگید مریم گفت که به اسمون نگاه کنیم »»»»»» اگه خیلی اصرار داریدو اسمون تمیزپیدا نکردید  به اسمون ابی دلتون نگاه کنید که لذت دیدن اسمون دلمون بیشتر از اسمون دود گرفته است

و اما برای چی فصلها افریده شده در« زمستان» حرارت به درون درخت باز میگردد و در درون  ان میوه پدید

می اید هوا متراکم می شود و از این تراکم و فشار هوا ابر و باران به هم میرسند و بهار بوجود می اید و در «بهاران» همان مواد و حرارتی که در درون درخت و گیاهان نهفته بود بر روی شاخه ها  ظاهرمیشود و درختان شکوفه می کنند و حیوانات برای جفت گیری به هیجان می افتند وتولید مثل میکنند  در« تابستان» هوا بسیار گرم میشودو از گر مای هوا میوه ها میرسند مواد زائد بدن ترشح میکند و زمین خشک میشود و برای ساخت و ساز دوباره اماده میشود در« پاییز» هوا صاف میشود و بیماری ها زیاد میشود و بدن سالم میگردد شبها طولانی و هوا معتدل می شود   

امید وارم که قدر این چهار فصل رو بدونیم

 

و حالا در مورد گرمای تابستان یک  توصییه خواهرانه دارم

 «« بستنی زیاد بخورید چون گرما یادتون میره و کم کم اخم هاتون  باز می شه  »»

 

تابعد

 روز یا شب خوبی رو براتون ارزو می کنم  

ابجی مریم

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

نميدونم چی چی

 

((برای عرض سلام بهانه اوردم ))

((هزار یک غزل عاشقانه اوردم ))

سلام به گرمای هوا و سلام به گرمی دلاتون

 

گاهی بیا و با نگاهت به اسمون سلام کن

سلام کن به غروبش به طلوعش

به خورشید طلاییش وبه ماه نقره ای رنگش

وسلام کن به فانوس های ریزش به ستاره هاش

به ابرهای سفید و رویاییش

سلام کن به باد وزنده

به بارون ریزش

سلام کن به دونه های برفش و رعد و برق خشمگین

0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*0*

 تا حالا از خودتون پرسیدید که چرا رنگ اسمون ابیه یا چرا خدا فصلها را افریده

به این دلیل خدا  اسمان را ابی افرید  که بهترین رنگ برای تقویت چشم است  البته(( توصیه میکنم که به اسمون سیاه تهران  نگاه نکنید چون سیاه و دود گرفته است و صد در صد برای چشم ضرر داره))

«««««« بعدش از شانس بد من  چشمتون سیاه بشه و چشم درد بگیرید   میگید مریم گفت که به اسمون نگاه کنیم »»»»»» اگه خیلی اصرار داریدو اسمون تمیزپیدا نکردید  به اسمون ابی دلتون نگاه کنید که لذت دیدن اسمون دلمون بیشتر از اسمون دود گرفته است

و اما برای چی فصلها افریده شده در« زمستان» حرارت به درون درخت باز میگردد و در درون  ان میوه پدید

می اید هوا متراکم می شود و از این تراکم و فشار هوا ابر و باران به هم میرسند و بهار بوجود می اید و در «بهاران» همان مواد و حرارتی که در درون درخت و گیاهان نهفته بود بر روی شاخه ها  ظاهرمیشود و درختان شکوفه می کنند و حیوانات برای جفت گیری به هیجان می افتند وتولید مثل میکنند  در« تابستان» هوا بسیار گرم میشودو از گر مای هوا میوه ها میرسند مواد زائد بدن ترشح میکند و زمین خشک میشود و برای ساخت و ساز دوباره اماده میشود در« پاییز» هوا صاف میشود و بیماری ها زیاد میشود و بدن سالم میگردد شبها طولانی و هوا معتدل می شود   

امید وارم که قدر این چهار فصل رو بدونیم

 

و حالا در مورد گرمای تابستان یک  توصییه خواهرانه دارم

 «« بستنی زیاد بخورید چون گرما یادتون میره و کم کم اخم هاتون  باز می شه  »»

 

تابعد

 روز یا شب خوبی رو براتون ارزو می کنم  

ابجی مریم

 

 

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

 

به نام خدایی که اسمان را افرید

وسلام به دوستان اسمانی خودم

 

 سلام سلام من دوباره اومدم

  

                                                                               

خیلی وقت بود سرم رو بالا نکرده بودم که اسمون شهرمون رو ببینم

دلم برای اسمونم تنگ شده بود وقتی اون شب روی پشت بوم خونه عمم خوابیدم و چشمم به اسمون افتاد احساس کردم که گمشدم رو پیدا کردم ستاره دوران کودکیم رو بعد از چند سال پیدا کردم

انگاری از دستم ناراحت بود چون هی خودش رو از من قایم میکرد میرفت پشت ابرها تا من نگاهش نکنم وقتی ستاره اسمونم رو اینجوری   دیدم بغض گلوم رو گرفت و کم کم گونه هام خیس شد ...چرا من نباید دیگه اسمون رو ببینم چرا ستاره با من قهر کرده و دیگه نمی خواد به حرفهام گوش بده ....که ناگهان ستاره از پشت ابرها یواشکی اومد بیرون انگار میخواست بهم بگه که چرا باهام قهره ولی نمیتونست ..

من هم تا تونستم براش درد ودل کردم و اشک ریختم

بهش گفتم که دیگه خونمون حیاط نداره فقط چند تا پنجره داره که روی اون پنجره دو لایه پرده کشیده شده من چه جوری میتونم تورو ببینم و مثل اون روزها بیام و باهم درد ودل کنیم .........اون شب من و مامانم پیش هم خوابیده بودیم دست مامانم رو محکم گرفتم و گفتم مثل اون موقع ها برام شعر ستاره رو بخون تا خوابم ببره

 

                                     شد ابر پاره پاره *****چشمک بزن ستاره

کردی دل من رو شاد *****تابان شدی دوباره

دیدی که دارمت دوست *****کردی به من اشاره

««چشمک بزن ستاره از من مکن کناره »»

 

در روز ناپدیدی *****شب ماییه اومیدی

در شبهای زیبا *****مثل صبح سپیدی

دیدی که دارمت دوست*****کردی به من اشاره

««چشمک بزن ستاره از من مکن کناره »»

 

این داستان واقعی است

ممکنه که بگید که من چقدر لوس هستم باور کنید  من لوس نیستم ها  

 ادم بعضی موقع ها احتیاج داره برگرده به دوران کودکیش

امتحان کنید  خیلی ارامش بخشه

حالا شما یک دفعه امتحان کنید

قول میدم که اروم بشید

فقط یک بار امتحان کنید

خخخخخخخخخخخخخخخخوب

ابجی مريم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢

ستاره من

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢

 

 سلام سلام من دوباره اومدم این مسافرته هم خیلی طولانی شد البته من یک هفته هست که اومدم ولی وقت نکردم بنويسم

                                                                               

میدونید بچه هاامروز اومدم در مورد این ایام براتون بنویسم مطمئنم که اکثر  وبلاگ نویسها  مسلمان هستند و با نام علی و فاطمه ان دو فرشته زمینی اشنا هستند پس می دونیم که هفته دیگه توی یکی  همین روز این دو فرشته از هم جدا میشوند

***

وووووای علی توی اون روز چه حالی داشت

چقدر براش سخته دوری از فاطمه 

فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه همه احساس علی بود

علی با وجود فاطمه ارامش داشت

حالا بدونه اون سخته

علی علی علی تو یک شیری تو مظهر قدرتی

یک ابر قدرت که این جوری گریه نمیکنه

علی اون شب گریه کرد ولی ارام ارام و بی صدا

نمیدونم که گریه اون برای چی ارام و بی صدا بود

اصلا علی برای چی داشت گریه میکرد  

خدایا انتقام همه اونهایی که موجب شدن

علی تنها بمونه و در تنهایی ارام ارام گریه کنه رو بگیر

 

این روزهارو به همه اونهایی که عاشق علی و فاطمه هستند و برای غم بزرگ علی ارام ارام اشک میریزند تسلیت میگم

 

همه شما رو به خدای ان دو فرشته می سپارم تا بعد

 ابجی مریم   

.

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٢

اشک علی

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢

به نام خدا

««« به نام او که زندگی را افرید »»»

 

بنام اوکه در دستم برگ سفیدی گذاشت و گفت بنویس بنام الله بنام او که عشق را افرید و فرمان داد که بنویس خداوند اب داد خداوند نان داد اری خداوند با تو عشق داد و گفت که نمره ی تو از جنس بهشت است .

اری برگ سفیدی در دست من اما چه کنم که بجای نوشتن مشق شب ان را با خط خطی کودکانه سیاهی را رقم زدم که دیگر هیچ جای سفیدی نمانده تا توبه کنم و از نو شروع به نوشتن کنم نوشتن مشقی که خداوند دیشب در لحظه تولدم به من داده بود تا بنویسم اری دیگر هیچ جای امیدی نبود جز یک روزنه سخت که گذر از ان لبیک خدایی و اخرین حد کمال انسان است

**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**

سلام شصد تا سلام...سلام به همه عاشقان وبلاگ... خوبید شنگولید منگولید حبه انگورید انشا الله همیشه شاد و شاداب باشید خوب حالا بعد از یک احوال پرسی گرم وصمیمی بریم سر جواب سوال های سخت من

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

و اما .....زندگی

 

من از همان کودکی اموخته ام که در زندگی بازی کنم و در بازی زندگی همه امد وشد ما در دنیا بازی بود

اما من در این بازی جدا خندیده بودم و جدا گریسته بودم

دکتر شریعتی

 

زندگی صدای سخن عشق است زندگی قرار گرفتن در شرایط مختلف است شاد بودن پویا بودن هدفدار بودن و...

 

زندگی جاده ای است که اگر هدف نداشته باشی سرگردون میشی و از جاده اصلی میزنی به خاکی و یک ادم بی هدف نه می تونه عاشق باشه و نه عاقل و از مسیر زندگی خارج میشه... ویا نه زندگی درخته و یا رود یا چشمه ویا دریا و یا........ میتونیم زندگی رو به هر چیزی مثال بزنیم

زندگی زیباست اگر زیبا ببینی

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

 وحالا تجربه ...

 

تجربه یعنی حاصل یک زندگی باهدف

تجربه یعنی پدر بزرگها مادر بزرگها

اگه به صورت پدر بزرگها و مادر بزرگهای خودمون نگاه کنیم و دستهای پر چین و چروک اونها رو توی

دستهامون بگیریم و یا  گه گاهی توی چشمهای خسته شون نگاه کنیم همه اون تجربه های تلخ و شیرینشون رو حس میکنیم هر چین صورتشون نشان دهنده یک روز و یا یک زندگی سخته.. بیاییم گه گاهی کنارشون بنشینیم و ازشون بخواهیم که کمی از گذشته هاشون برامون تعریف کنند و  باور داشته باشیم که اونها هم  یک روزی مثل ما جوون بودن شاد وسر زنده عاشق بودن و یک هدف برای زندگیشون داشتن

تجربه یعنی اونها

تجربه یعنی احساس وزش باد در لا بلای برگها احساس لطافت در گلبرگها لمس شبنمها شنیدن صدای جیرجیرکها از دوردستها احساس لطافت درخشش خورشید صدای شنیدن پرندگان و بالاتر صدای شنیدن باد وباران در باران پاییزی

 ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

 میدونم که نمیتونم کلمه هایی چون عشق زندگی تجربه رو خوب تعریف کنم اما تمام سعی خودم روکردم تا بتونم چیز هایی که توی دلم هست رو بنویسم اگر بد نوشتم به بزرگی خودتون من رو ببخشید

««« راستی بچه ها من یکی دو هفته ای نیستم دارم میرم مسافرت خوش باشید  »»»

تا چرت و پرتهای بعدی خدا حافظ

ابجی مریم

 

 

  

 

 راستی بچه ها من واسه يک هفته نيستم و  ميرم مسافرت . اما من منتظر حضور سبزتون هستم .

ممنون و شاد باشين .....

 

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

عععععععععععع ششششششششششششش قققققققققققق يعنی ؟؟؟؟؟؟



خدایا به انان که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن برتراست
و
به انان که دوستترمی داری بیاموز که دوست داشتن از عشق هم برتر است

خدایا !
به من توفیق عشق بی هوس .تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی انکه دوستت بداند
و عشق تنها کار بی چرای عالم است ..
دکتر شریعتی ..
***…***…***…***…***…***…***…***…***
ومعنی عشق ؟

معنای واقعی عشق را فقط خدا و معصومین میدانند
عشق کلمه ای مقدسی است که الان در دهان هر ادم پاک و یا نا پاک.. و مظلوم و ظالم ..دارا وندار..
کافر ومسلمان و.... همین رو بگیر تا ته افتاده
عشق کلمه ای پاک و طاهریست که الان بازی چه دست ادمهای سود جویی در دنیا گشته
و اما عشق صدای فاصله هاست عشق کار هرکسی نیست
و انکه دچار شد هم خوشبخت هست وهم بدبخت ..
خوشبخت که معنی عشق را فهمید.. و بدبخت که خودش را گرفتار بلاکرد.. عشق یعنی پرنده ای که پرواز را تا ابد به فراموشی می سپارد... و عشق برتر است اما دوست داشتن والاتر
**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**


خدایا!
خدایا عاشقان را با غم عشق اشنا کن

ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.
بقیه برای بعد
پس تا بعد
شاد باشید مثل باران
ابجی مریم


  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

چند سوال ساده ***؟؟؟***



هزارتا سلام برای همه بارانی ها
امروز اومدم فقط چند تا سوال بپرسم و برم سر کارم
زیاد هم سخت نیست.... البته اگه معنای واقعیش رو بدونید...
خوب فکر کنید"" و خوب جواب بدید ""
سوال اول.(1).عشق رو تعریف کنید؟
*****************************
سوال دوم .(2). زندگی رو تعریف کنید ؟
*****************************
سوال سوم .(3). تجربه رو تعریف کنید ؟
*****************************
منتظر جوابهاتون هستم
ابجی مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢

درست اومدين اين جا باران پاييزی

به نام خدا

سلام به ستاره های اسمون وبلاگم

ویا نه

سلام به قطره های بارون ا سمون وبلاگم
وای که نمی دونید من امروز چقدر خوشحالم اندازه همه ا سمونها
دستش درد نکنه دستش طلا

ابرهای سبز می بارد
نغمه ای زیبا
با ترانه ای از جنس دیبا
همساز دل عاشق می خواند

ابر سپید میبارد
زنگارهای اینه اینه
با طراوت باران شفاف میشود
ابر سبز می بارد
عشق با سبزی وجود
روی گلبرگهای
نازک خیال
پر میزند

شاد باشید مثل باران
ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢

 




سلام ..
سلام ...کی اومدی
.. خیلی وقته نفهمیدی
رفتم کنارمیز نشستم کتاب رو باز کردم و شروع به خوندن کردم
این چیه داری میخونی
کتابه داستانه یعنی رمانه
ببینم ....بعد اخماشو کرد توی هم گفت:نمی خواهم این رو بخونی
چرا
دوست ندارم
مامان مگه قراره هرچی شما دوست داشته باشی من انجام بدم
و بعد یک جرو بحث کوتاه از اشپز خانه اومدم بیرون و کلی گریه کردم
نمیدونم چرا این روزها مامانم همش داره با من مخالفت میکنه
توقع داره برای هر کاری که انجام میدم باید ازش اجازه بگیرم
اصلا درک نمیکنه که من هم برای خودم ایده هایی دارم سن خودش رو با سن من مقایسه میکنه
دوست داره من هم مثل خودش باشم مثل خودش بپوشم مثل خودش راه برم
برای هر کاریم ایراد میگیره باور کنید اگه راهنمایی های زن عموم و عموم نبود من الان تبدیل شده بودم به یک دختر افسرده که هیچ کاری ازش بر نمیاد میدونید خیلی حرفها دارم برای گفتن ولی ممکنه که حوصله همه تون سر بره..... فقط میخواستم باهاتون درد و دل کنم


خدایا کودکیم کو
بازی های بچه گانه ام کو
شیطنتهای دخترانه ام کو

من همان دختری هستت
که روز را با خنده شروع میکردم
و با خنده تمام
پس کو این همه شادی
و
این همه خنده
و چرا حالا
روزم را با سیاهی شروع میکنم
و با سیاهی تمام
چرا روزهام مثل شب تاریکه
و
شبهام سیاه تر از سیاهی
خدایا
بر گردان ان همه خنده های کودکانه ام
ان همه شیطنتها را
خدایا باز گردان
باز گردان در روحم
در پوستم
در خونم .....

<تا بعد شاد باشید
ابجی مریم   
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٢

صدای پرستو




سلام سلام سلام هزارتا سلام... حالا این شعر رو گوش بدید
و نظر بدید

پنجره را باز میکنم .........…..
نگاهم به نگاه اسمان گره میخورد
و من ..............................
مهو تماشای ابر های سفید
که در دریای بزرگ اسمان
در حال حرکت بودن
شدم.......……
گاهی....... …….
با صدای پرنده ها.. ..
نگاهم از اسمان.. ..
و.............. ………..
ابر .....................
و دریای ابی........ …….
بیرون میاید ................
و صدای جیق انها را ...........
برای خود ..................
چون اهنگی ملایم ..........
در............. ………..
رویای زندگیم میپندارم ……
اه چه زیباست........ ……
دلنشین دو پرنده ............
و دو عاشق ...................
در کنار هم ...................
در کنار .............

روز هاتون همراه با طراوت باران باشد
کوچیک شما
ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٢

وای مردم از بس چيز ننوشتم

وای.. وای.. وای.. وای..این چندروزه حال و هوای تهران حالت تهاجمی به خودش گرفته توی یکی از این شبها ساعت دوی نیم شب بود که هنوز خیابونها شلوق بود و سر هر چهار راه دو یا سه مامور ایستادن مامانم میگه داره مثل قبل انقلاب میشه زمانی که مردم به امید یک حکومت بهتر با شاه و سربازان شاه می جنکیدند و حالا دوباره دارن تلاش میکنند برای عوض شدن مملکت به حالت قبل.... به قول مجریان برنامه ایران در ماهواره که مردم رو تحریک میکنند که برای ازادی بیشتر برن توی خیابون ها و شلوق کنند که ما میخواهیم این حکومت عوض بشه و شاهزاده محمد رضاپهلوی امور حکومت رو در دست بگیره.. یک نفربد تر از اون قبلی ها .. خوب بعدش چی میشه فکر میکنید بهتر میشه ؟ نه ..میشه مثل کشور عراق بی در و پیکر هرکی به هرکی میشه و از اینی که هست بدتر میشه.. .
به نظر من بیایم و از خدا فقط فرج اقا امام زمان رو به خواهیم که خود اقا حلال مشکلات هستند

میروم...
امانمی پرسم ز خویش ره کجا ....
منزل کجا ....
مقصود چیست ....
بوسه می بخشم ولی خود غافلم که این دل دیوانه را معبود کیست ....

تا بعد شاد باشید
ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٢

سلام و سلام

سلام به گلها و گلدانهای باغ وبلاگم

امسال بهار خیلی زیبایی داشتیم امید وارم که تمام سال به این زیبایی باشه و امید وارم که تابستون هم به همین طراوت و زیبایی باشه و گه گاهی بارون شهرمون رو تمیز و عطر افشانی کنه و شاید هم خاکهای روی دلهامون روهم بشوره و بوی خوشی بهش بده....

***********************************************************
بچه ها این چند روزه سرم حسابی شلوغ بود اخه عروسی دایی اخریم بود بلاخره پنحمین داییم هم رفت

قاطی خروسها و حا لا برای خودش یک خروس خانواده دوست شده خلاصه اصلا وقت نمیکردم بیام یک سری

به وبلاگتون بزنم و بیام نوشته های قشنگتون رو بخونم اخه میدونید یک عالمه مهمون از شهرستان برامون

اومده من هم به عنوان دختر بزرگ خانواده باید کمک مامانم کنم
******************************************************************
******************************************************************
«« حالا یکمی از عروسی براتون تعریف کنم»»

««(( انشا الله روز شما باشه من خودم برای عروسیتون بیام و کلی ضرر بزنم و شیرینی بخورم))»» جای همگی خالی بود خیلی خیلی خوش گذشت یکی از بهترین شبهای زندگیم بود .... ولی فردای عروسی حسابی حالم گرفته شد اخه می دونید یک دسته

گل درست کرده بودم که بعد از عروسی به عنوان کادوی عروسی بهشون بدم ولی متاسفانه همون روز گلم اب

شد رفت توی زمین همه جا رو گشتم اصلا انگار غیب شده بود خلاصه خیلی خجالت کشیدم مخصوصا از

زنداییم .. .. .. چون یک هفته پیش قولش رو داده بودم که قشنگترین مدل گلهام رو براش درست کنم خلاصه هم خودم از خجالت اب شدم رفتم تو زمین هم گلم غیب شده بود رفته بود تو زمین امیدوارم هیچ وقت مثل من نشید

راستی بچه ها یک جوک دست اول براتون دارم

یک روز یک سوسکه میره جلو اینه
میگه وووووووووووووووای سوسک

ها ها ها ها ها ها ها ها ها هی هی هی هی هی هی هو هو هو هو هو هو هو
ووووووووووووووووووووای دارم از خنده میمیرم دلم درد گرفت از بس خندیدم

چطور بود قشنگ بود خیلی جوکم بی مزه بود خیالی نیست با شکر خودتون شیرینش کنید اگه شکر ندارید با نمک خودتون شورش کنید که دیگه این جوکم بی مزه نمیمونه بعدش من شرمنده شما بشم
... *...* ... *... *... *... *... *... *... *... *... *... *... *... *... *... *... *... *...* ... *... *... *... *

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از انکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو نا گزیر است
ای ....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود


همیشه شاد باشید


امید وارم مثل گل باشید ولی عمرتون مثل گل نباشه
مثل بارون باشید ولی هیچ وقت گونه هاتون خیس نباشه
پس تا بعد
همتون رو دوست دارم

بای بای

ابجی مریم




  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٢

محبت

محبت مثل درختی پر برگ وباری است که روی شاخه هاش گلهای رنگارنگی نشسته انسان هم مثل همون درخته.. همون طور که درخت نمیتونه در فصل بهار شکوفه هاش رو مخفی کنه و یا در فصل پاییز نمیتونه برگهای پاییزیش رو از همه مخفی کنه یک عاشق هم نمیتونه احساسش رو در وقت شادی در درون خودش نگه داره و یا حتی در ناراحتی و غم بتونه اشکهاش رو از همه مخفی کنه حتی اگر هم بخواهد هم نمیتونه در وقت ناراحتی جلوی قطره قطره شدن اشکهاش رو بگیره و یاحتی در شادی هم نمیتونه جلوی لبخندش و یا گریه ای که از شادی میریزه رو بگیره منظورم از این حرفها این بود که همه به یک نوعی ابراز محبت میکنند اگه یکمی به اطراف خودمون بادقت نگاه کنیم می تونیم ابراز علاقه یک مادر به فرزندش رو ببینیم و یا یک پدر به فرزندش و یا پدر به مادر و مادر به پدر و یا فرزند با پدر و مادر هر کدوم به هر طریقی علاقه خودشون رو به اون طرف نشون میدن و اگر دید مون رو وسیعتر کنیم میبینیم تو جامعه مثلا اسلامی ادم هایی هستند که در اشیونه کوچیکشون اینجور ابراز هارو نمیبینند و یا اصلا نمیتونند پیداش کنند و چون این مساله یک امر طبیعی یک انسان سا لمه و به اون کاملا محتاج است مجبور میشند این احتیاج عاطفی رو در بیرون از خونه پیدا کنند و در دام حیوانات پست و کثیف که توی یک جامعه مثلا اسلامی زیاد دیده میشه میرند واقعا کی باید این کمبود عاطفی این جور ادمها رو تامین کنه سیگار ..ترییاک.. هروین.. مشروب..ویا بی بند وباری..پس کو اونهمه شعار.. پس کو این همه دم از علی زدن ها کو وکجاست کجاست جاست ست ت.
میخوام نظرهاتون رو درمورد نوشته ام بدونم ممنون میشم


::::::::::::::::::::::::::::ای دوست بیا پنجره را باز کنیم :::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: تا سبز ترین ترانه پرواز کنیم :::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: وین حوصله کبود دلتنگی را ::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: با باور صبح سرخ همساز کنیم ::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: دستان مرا به دستهایت بسپار :::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: شاید گره ای زقصه ها باز کنی ::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: دیریست غزل شکفته در حنجره ام :::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: برخیز که عاشقانه اواز کنیم :::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: برخیز زخاکستر این خاک مگر :::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: راهی به سپیده و سحر باز کنیم:::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: تا عشق که جان پناه دیرینه ماست :::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::: با سبز ترین ترانه پرواز کنیم ::::::::::::::::::::::::

تا بعد بهاری باشید
ابجی مریم




  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٢

روز های تکراری

<خدایا به انان که دوست میدار ی بیاموز که عشق از زندگی کردن بر تر است ..
و به انان که بیشتر دوست میداری بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است..
*************************************************


بچه ها دیروز اصلا حالم خوب نبود یه جورایی دلم گرفته بود نفسم راحت بالا نمی ا ومد شاید بخاطر این بود که مامانم خونه نبود و من داداشم خواهرم بابام تو خونه تنها بودیم نزدیک غروب بود که رفتیم بیرون واز اینکه خدا خیلی من رو دوست داره یه بارون خیلی قشنگ اومد من نشسته بودم کنار دریا چه کوچیک پارک وای که نمیدونید چقدر قشنگ بود اون بارون حال هوای من رو حسابی عوض کرد بغض گلوم روگفته بود می خواستم گریه کنم ولی نمی خواستم اشکم رو کسی ببینه میدونید از این همه تکرار خسته شدم از این گردش یکنواخت
بیدار شدن و خوابیدن از خونه رفتن به خونه اومدن سلام هایی که بوی کهنگی میده نگاه های بی رمق لبخند هایی که به بن بست می روند ابهایی که طعم سراب دارند از این همه تکرار دلم گرفته دفتر های تکراری نفسهای تکراری شوقهای تکراری خشمها مهر ها شادی ها و غمهای تکراری چقدر از پنجره در هم برهم به سالهای رو به رو خیره شوم چقدر پلکهایم را به زحمت باز نگه دارم و و فردایی که نیامده را در اغوش بگیرم چرا کسی قطره ای باران برایم نمی اورد چرا کسی تپش سرا سیمه قلبم را نمی بیند چرا کس پروانه هایی راکه در کودکی گم کرده ام را به من نشان نمیدهد چرا کسی دلهای شکسته بغضهای اب نشده عشقهای روی تاقچه مانده و در های بسته را شرح نمی دهد از این همه تکرار می گریزم به کجا نمیدانم شاید به جایی که اشیا ٍٍٍٍٍٍ و ادمها در انجا هر گز فرسوده نمیشوند و چین نمی خورند جایی که خورشید فقط از مشرق طلوع نمی کند جایی که درختان اواز می خوانند و پرنده گان جاری میشوند و سنگریزه ها می رقصند جایی که فردا به رنگ دیروز است و دیروز به رنگ امسال و امسال به رنگ پس فرداست من از این همه تکرار خسته شدم خسته و خسته

لب تشنه تر از بی اب شدم

محتاج شب قشنگ مهتاب شدم

گویی که کسی مرا به خود می خواند

ای یار بگو که ای ؟ که بی تاب شدم

تا بعد
روز هاتون مثل بهار و مثل باران لطیف و همراه با شادی باشه
ابجی مریم


b>

  

نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

ترس يو ها ها ها

سلام به همه شما که مثل بهار زیبایید
سلام حالتون خوب بید.... جونم براتون بگه

که میخوام در مورد ترس حرف بزنم .. .. ..یک مدتی بود داداشم فیلمهای ترسناک می اورد وای نمیدونید چه فیلمهای بود هر فیلمی که می اورد ترسناکتر ازفیلم شب قبل بود یکشب یدونه فیلم اورد در مورد روح بود من هم نشستم از سیر تا پیاز این فیلم رو دیدم اخ که نمیدونید چی شد ... مگه شب خوابم برد مثل دیونه ها شده بودم اصلا خوابم نمیبرد. دیگه اون قدر صلوات فرستادم تا تونستم چشم رو هم بگذارم وداشتم در عالم خواب سیر میکردم که احساس کردم که خواهرم داره صدام میکنه مریم مریم مریم ابجی پشوبرام این روحها رو بگیر... جونم براتون بگه که ما بیدار شدیم دیدم که خواهرم خوابه و داره خواب هفتمین پادشاه رو میبینه خلاصه تا صبح ما چند دفعه همین جوری بیدار شدیم دیگه داشتم میمردم از ترس .. از اون شب به بعد پشت دستم رو سوزوندم که دیگه این جور فیلما رو نگاه نکنم ولی بازم دلم میخواد فقط یک بار دیگه یک دونه فیلم ترسناک ببینم.... خلاصه این ماجرا شده برای من یک خاطره امیدوارم که مثل من اینجوری نترسید اصلا فیلم ترسناک نبینید چون برای اعصاب ضرر داره
حالا این شعر رو گوش بدید

برای من
دوباره با زبان بوسه در بهار
ترانه ای بخوان
وابشار خنده های جاودانه را
به روی من بپاش
که زندگی بدون تو
پیام گنگی از نبودن است
وجلوه بهار
بهانه ای برای با تو بودن است

تا بعد بهاری باشید
ابجی کوچیکه مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 


در ضمن از اين همه محبتی که به من داريد خيلی ممنونم
  

نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

عشقبازی به همين اسانيست

سلام به همه عاشقان حق


سلام بچه ها امروز اومدم که فقط ادامه شعر عشقبازی به همین اسانی ست روبنویسم همین و بس
***************************************************************
***************************************************************
عشقبازی به همین اسانیست
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابربا ماه
چشمه ای با اهو برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبیعت با ما
****************************************************************
****************************************************************
عشقبازی به همین اسانیست
شا عری با کلماتی شیرین
دست ارام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراق شب یلدای کسی با شمعی
و دل ارام وتسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
*****************************************************************
*****************************************************************
عشقبازی به همین اسانیست
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به انها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
*********************************************************************
*********************************************************************
عشقبازی به همین اسانیست
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
لقمه نان گوارا یی از راه حلال
و خدا حافظی شادی در اخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
در رکوعی وسجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین اسانیست
***********************************************************

نویسنده " مجتبی کاشانی :از پاریس ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

تولدم مبارک

به نام خدای مهربون خودم
و سلام به دوستای مهربونم



*******************تولد تولد ******************
*********************تولد تولد*********************
************************تولد تولد***********************
***************************تولدم مبارک**************************

جای همگی خالی بود اخه20 اردیبهشت من شدم 19 ساله باز هم میگم جای همگی خالی بود
البته از شانس بد من دوربین خراب از اب در اومد و نشد از اون شب به یاد ماندنی فیلم برداری کنیم ولی در عوض یک عالمه کادو گیرم اومد بزرگ ترین کادوم یک ضبط صوت بود از طرف بابام و قشنگ ترن هدیه از طرف داداشم بود
توجه************** ****************توجه
لطفا اگر میخواهید برام هدیه بفرستیدهنوز دیر نشده به این ادرسی که براتون مینویسم پست کنید src="http://www.persianblog.ir/images/smileys/18.gif">********************************************************
تهران کوچه زندی پلاک 38 طبقه دوم منزل اقای نوری
لطفا روی کادو هاتون یک شاخه گل هم اضافه کنید
در ضمن اصلا شوخی نمیکنم جدی جدی جدی میگم
و این شعر رو هم به جای شیرنی نوش جان کنید src="http://www.persianblog.ir/images/smileys/18.gif">

از کیسوانت
شب میچکد
از لبانت روز
از گونه هایت
ماه می تابد
از نگاهت شعر
در چشم هایت
دریا طوفانی میشود
و در نگاهت
ساحل ارام می گیرد
ای خورشید تابان
بر پیشانیم بتاب
تا ماه پیشانی قصه هایت بشنوم


برگ های سبز
در بهار
سلام می کنند
ای رفیق
ای زمان
زمان زمان رفتن تونیست

نوش جان و منتظر هدیه هاتون هستم
با یک شاخه گل
تا بعد بهاری باشید
ابجی مریم


  

نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

وبلاگ غريب من

Ooo
سلام به ابی اسمان و به روشنایی افتاب
سلام به سفیدی ابر و به خیسی باران
بلاخره از ماهی که توش همه غم و عزاداری بود اومدیم بیرون و این روز های پر از غم تموم شد ورفت تا سال دیگه «««««««««««««««« ^ »»»»»»»»»»»»»»»»»
*
این وبلاگ ما هم غریب افتاده اون گوشه هیچکس برای رضای خدا هم که شده یک نگاه کوچک هم نمیندازه
دیگه نمیدونم چیکار کنم که خواننده های وبلاگم زیاد بشند البته از«( داداش امین)» که همیشه بهم سر میزنه و من رو فراموش نمیکنه( خیلی ممنونم و من رو حسابی شرمنده خودش کرده**) خلاصه کلام که من ناامید نمیشم و باز هم مینویسم ولی اگه اینجوری پیش بره مجبورم اسم وبلاگم رو عوض کنم و به جای( باران پاییزی) بگذارم((( وبلاگ غریب من))) به نظرتون این اسم به وبلاگم بیشتر میاد یا اون اسم؟ *** خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که بهم یه داداش داده که اصلا خیرش به من نمیرسه هر موقع میشینم پیشش که دوکلوم باهاش حرف بزنم میگه چرا این قدر قر قر میکنی والا داداشم داداش های قدیم و این فرهاد عشقی هم برای من داداش نشد البته بهش بر نخوره بعضی وقتها خیلی عالی میشه و دوست داشتنی هرچی باشه داداشمه دیگه** ووووووووووووووووووووای دیگه بیشتر از این غیبت نمیکنم. در ضمن روز معلم رو به همه معلمهای خوب و زحمتکش تبریک میگم تبریک تبریک تبریک /// حالا این شعر رو خودتون یک اهنگ ملایم ((((»(^)«)))) بهش اضافه کنید و بعد بخونید »»»»


عشقبازی به همین اسا نی ست
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود باریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با اهو
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب روز طبیعت با هم
این شعر هنوز ادامه داره
بقییه شعر رو دفعه بعد مینویسم

تا بعد روزهاتون بهاری باشه و شبهاتون پر از ستاره
ابجی مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

به نام عشق

به نام نامیه عشق
و به نام خدای عشقها

سلام بچه ها امروز فقط میخوام در مورد یک عشق بزرگ و بی همتا حرف بزنم در مورد یک زن عاشق که برای رسیدن به عشقش حاضر بود هر کاری بکنه اون اونقدر عاشق بود که فکر نمیکنم هیچ کدوم از ما بتونیم مثل اون عاشق بشیم و کار هایی که اون برای رسیدن به عشقش کرده بود ما بتونیم انجام بدیم اون خانم بزرگ همه سختی ها رو کشید و همه زجر های دنیا رو دید و تحمل کرد فقط به خاطر عشقش اون واقعا یک عاشق واقعی بود اون بی مادری رو تحمل کرد و جلوی چشمهای کوچیک و معصومش مادرش رو به شهادت رسوندن و شاهد پرپر شدن مادرش بود ولی چون عاشق بود هیچی نگفت و فقط گریه کرد بعد هم پدرش رو پر پر کردن و اون بازهم هیچی نگفت و باز هم فقط گریه کرد بعدش شاهد تکه تکه شدن جگر برادرش شد و مثل یک کوه مقاومت کرد وبه خاطر عشقش هیچی نگفت بعد هم زندگیش رو رها کرد و رفت به دنبال برادرش که تنها یادگار مادرش رو بی یار و یاور نگذاره رفت و باز هم شاهد شهادت فرزندانش شد و شاهد شهادت اخرین یادگار مادرش شد و دید که برادرش چه جوری پرپر میزنه و باز هم به خاطر عشقش هیچی نگفت و فقط گریه کرد اون عاشق دل شکسته از بس گریه کرد و همه این درد ها رو تحمل کرد پیر و ناتوان به نظر میرسید و هر کسی اون رو بعد از واقعه عاشورا می دید نمی شناختنش حتی شوهرش و اون همه این درد هارو کشید فقط به خاطر عشقش.... و اخرش هم به ارزوش رسید و رفت پیش عشقش به اون میگن یک عاشق واقعی ... حالا ببینم کدوم یک از ما حاضریم برای رسیدن به عشقمون اون چیز ها رو تحمل کنیم من که نمیتونم البته من هم عاشقم و یک عاشق واقعی ولی نمیخوام این جوری به عشقم برسم چون من صبر اون بزرگوار رو ندارم

امید وارم که شما هم همیشه عاشق باشید
تا بعد شاد باشید و عاشق
ابجی کوچیکه مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

روزهای بارانی


******************سلام به باران و باران دوستان ******************

*********************سلام به بهار و دلهای بهاری *********************
بچه هایکی دو شبه اب هوای تهران بارونیه نمیدونید که چه بارون قشنگی داره میاد البته من که از بارون و صدای بارون هیچ بهره ای نمیبرم برای اینکه داخل خونه هستم و از بارون هیچی نمی فهمم فقط دیروز صبح رفتم روی پشت بام و اندازه نیم ساعت نشستم توی بارون. میدونید من از بارون خاطره های خیلی قشنگی دارم امید وارم که شما هم مثل من از بارون خاطره های قشنگی داشته باشید* و وقتی که بارون میاد یاد اون روز های قشنگ زندگیتون بیفتید و اون روزها قشنگ دوباره براتون زنده بشه .راستی من همیشه میام و نوشته های قشنگ شما رو میخونم ولی متاسفانه به دلایلی نمیتونم پیام و یا پیغامی بگذارم و نظرم رودر مورد نوشته های خوبتون بگم امید وارم که از دستم ناراحت نشید و بازم بیاید پیشم و من رو توی دریای بزرگ وبلاگها تنها ولم نکنید راستی دلم میخواهد از هر کدومتون یک لوگ داشته باشم من بلد نیستم که چه جوری می تونم یک لوگ از شما رو تو وبلاگم بندازم ولی اگر شما لطف کنید ودوست داشته باشید یک لوگ از خودتون درست کنید و بندازید تو وبلاگم باز هم ممنون و منتظر لوگها تون و نظرها تون هستم. حالا از این حرف ها بگذریم و شعرم رو گوش بدید



$$$$$$$$$$$$$$$$$$ دریقا چرا شعر باران نگفتم $$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ واز حجم زرد درختان نگفتم $$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ چراچشم خود رابه ابی نشستم$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ غزل زیر رگبار باران نگفتم $$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ دلم رانبردم به پاییز باغی $$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ وازوسعت برگریزان نگفتم $$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ به دورازهیاهوی طوفان نشستم $$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ زغوغای سرد زمستان نگفتم $$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ زبغض سکوت قناری به ایوان$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ وازشروه ی شوک شبخوان نگفتم$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ نشستم سر سفره ی زندگانی $$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ وعمری به غیر از غم نان نگفتم$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ چرا تن سپردم به ارامشی گرم $$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$ برای دلم شعر باران نگفتم $$$$$$$$$$$$$$$$$$$

تا بعد بهاری و بارانی باشید
ابجی کوچیه کمریم*****
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢

افسردگی و شادی

سلام به همه دوستان خوب خودم
حالتون خوب بید دماغتون چاقه جونم براتون بگه که این چند روزه دوباره داداشم افتاده بود رو دنده چپ و دوباره بعد از مدتی افتاد رو دنده راست و الان هم من اومدم و یک عالمه حرف
یادمه که نیما قبلا توی شعر زندگی یک مطلب در مورد ادم کوکی ها نوشته بود و نوشته بود که خودشهم داره تبدیل میشه به یک ادم کوکی می خاستم بگم که ما از این ادم کوکی ها تو ی اقوام و فامیلمون زیاد داریم حتی این ویروس کوکی بودن هم توی خانواده پنج نفریمون هم اومده البته همه رو مبتلا نکرده درست مثل یک رباط عمل میکنه صبح میره سر کار شب بر میگرده بعدش هم میره میشینه پای کامپیوتر وانگشتش رو اونقدر روی صفحه کیلید میچرخونه تا ساعت یک یا یک و نیم بعد کامپیوتر رو خاموش می کنه و میخوابه بدون انکه حرف بزنه یا به حرف کسی توجه کنه یادمه که اون روز های اولی که نیما رفت میخاستم بدونم که ادم یک ادم کوکی بشه چه احساسی داره برای همین فقط برای دوروز تصمیم گرفتم تبدیل بشم به یک ادم کوکی وای داشتم دیونه میشدم من اگه حرف نزنم و نخندم میمیرم اگه من روزه صد بار قربون صدقه مامانم نرم و روزی چند بار بوسش نکنم میمیرم مامانم میگفت که مریم امروز چته هیچی نمیگفتم و فقط گریه میکردم بنده خدا دختر خالم هم اون روز اومده بود خونمون هی باهام شوخی میکرد که یک خورده بخندم ولی من فقط گریه میکردم تبدیل شده بودم به یک ادم افسرده و فقط هم یک روز دوام اوردم دیگه فردا صبح شدم همون مریم قبلی شاید بگین که دارم خالی میبندم ولی نه امیدوارم که هیچ وقت کاری که من کردم رو انجام ندین و همیشه توی همه مراحل زندگیتون شاد باشید
ابجی کوچیکه مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٢

خوب .......

سلام سلام سلام به همه دوستان بهاریی خودم
امید وارم که دلها تون همیشه مثل بهار زیبا و شاد باشه

راستی تعطیلات نوروزی به همتون خوش گذشت به من که خیلی خیلی خوش گذشت چون هم یزد رفتیم هم اصفهان و هم به شهر مقدس قم رفتیم جای همه خالی خیلی خوش گذشت

راستی برای سال تحویل من خواب بودم جاتون خالی اندازه یک سال خوابیدم از سال 1381 تا سال 1382 در عالم خواب سیر میکردم حالا از این حرفها گذشته یک شعر توپ دارم ولی اول جوکم روگوش بدید

یک روز دوتا قومی با هم ازدواج میکنند
بچه شون میشه قمقمه

یک شب دو تا در باهم ازدواج میکنند
بچه شون میشه در به در

این دختر عموم چقدر بی مزه است اخه این جوک ها رو اون برام تعریف کرد
تو رو خدا بخاطر این جوک های بی مزه دعواش نکنید به خاطر من ببخشیدش
حالا شعرم رو گوش بدید تا اون جوکهای بی مزه یادتون بره

زندگی مثل یک دریاست
گاه ارام هست وخاموش
گاه زشت و گاه زیبا
گاه پر موج هست و پر جوش
مهربان باشیم اگر ما
زندگی زیباست اری
مثل روز افتابی
مثل صبحی نو بهاری

تا بعد شاد و شنگول منگول حبه انگور باشید
ابجی کوچیکه مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

سال نو مبارک

سلام به همه دوستان گل گلاب خودم کاش میشد که سرنوشت را از سر نوشت

داریم کم کم به ساعتهای اخر سال نزدیک میشیم واقعا بیایم یک برسی به سالی که گذشت کنیم ببینیم که تو این یک سالی که بر ما گذشته توانسته درسهای خوبی به ما بده .......یک سال از عمرمون کم شد و هنوز امام زمان ظهور نفرمودند بیاید با هم دعا کنیم که توی این سال جدید توی یکی از جمعه هاش اقامون ظهور کنند خدایا به این روز های عزیز قسم قبل از هر جنگ وخون ریز مولامون رو برسان
..................................................امین یا رب العالمین ................................................................

ای وجودی که وجودم زه وجودت بوجود امده است
من به قربان وجودی که به وجودم زه وجودش به وجود امده است

بی تو یعنی مرداب زندگی

بی تو یعنی غم تنهایی من

و زندگی مستطیلی است که طولش غم است و عرضش شادی
پس شاد باشید و سال خیلی خیلی خیلی خوبی رو برای همتون ارزو دارم عید تون مبارک و
تا بعد بای بای

ابجی کوچیکه مریم

راستی دلم میخواهد یک خورده رنگ و اب وبلاگم رو عوض کنم ولی متاسفانه بلد نیستم کاش کمکم میکردید تا وبلاگم رو خوشکلش کنم کی کمکم میکنه
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ فروردین ،۱۳۸٢

بی معرفتی

سلام به انهایی که اصلا به وبلاگم سر نمیزنند و حتی یک نگاه کوچک هم به نوشته هام نمی ندازند دلم برای خودم میسوزه که اصلا طرفدار ندارم شاید هم تقصیر نوشته هام باشه حتما حوصله تون رو سر میبره و یا شاید به خاطر این که نمیام بهتون سر بزنم نمیاید پیشم.... داداش جونم بلاخره اجازه داد که گاهی وقتها بیام و بهمتون سری بزنم خیلی داداشم رو دوست دارم شاید فکر کنید که چون کامپیوترش رو در اختیارم گذاشته دارم این حرف رو میزنم ولی نه اکثر خواهرو برادر ها اختلاف نظر زیادی با هم دارند من و داداشم هم این اختلاف ها رو داریم ولی اکثر وقتها با گذشت حلش میکنیم نمیدونم که احساسی که به داداشم دارم رو چه جوری بنویسم ولی با تمام وجودم دوستش دارم ولی نمیدونم که چرا گه گاهی مخواهد من رو اذیت بده چند روز دیگه تولد شه ولی به خاطر این که در ماه محرم هستیم نمیتونیم براش جشن بگیریم.... حالا از این حرفها بگذریم دیشب داشتم روز نامه جام جم صفحه پسرونش رو میخوندم یکی از همین پسرها نوشته بود که اکثر دختر ها دوست دارند که پسر باشند و یا مثل پسرها ازاد باشند بعد نوشته بود که ما پسر ها حاضریم که تو کوچه بی کار راه رفتن و دویدن و بلند خندیدن و تا نیم شب تو خیابون بودند رو تقدیم کنیم به همه دختر ها.... ولی به نظر من همه این کارها ارزونی خودتون این ازادی هارو دختر فراری ها میخواند وگر نه هیچ کدوم از دختر های با فرهنگ و خانواده دار چنین خاسته ای نداره البته این جور خاسته ها تو دختر ها توی دوره سنی کوتاه مثل دوران راهنمایی ولی وقتی بزرگتر میشند میفهمند که ما دختر ها از یک ظرافت خاستی برخورد داریم که این جور کار ها بهمون نمیاد شاید هم اکثر پسر ها حسرت ما دختر ها رو بخورند البته به پسر ها بر نخوره گفتم شاید من که از دل هیچ کدومتون خبر ندارم پس از دستم ناراحت نشید

روز های خوبی داشته باشید
تا بعد بای
ابجی کوچکه مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱

يا ثارالله وابن ثاره

السلام علیک یا ابا عبدالله.. السلام علیک یا ابوفضل .. السلام علیک یا بی بی زینب .. السلام علیک یا علی اکبر .. السلام علیک یا علی اصغر ..السلام علیک یا قاسم ..
السلام علیک یا رقیه ..
و سلام به همه دوست داران و عاشقان اهل بیت سلام به دوستان عزیز خودم

بچه ها من این چند روزه اصلا وقت نکردم که بیام ویک سری چرت وپرت بنویسم این چند روزه همش از این حسینیه به اون حسینیه و از این هیات به اون هیات میرفتیم واقعا این عربها عجب ادمهای بی رحمی هستند البته تو این دوره زمونه ادم بی رحم زیاد پیدا میشه ولی نه تا این حد که اب رو حتی روی بچه ها ببندند روی بچه های بی گناهی مثل علی اصغر مامانم میگه که وقتی که تیر رو بر گلوی علی اصغر زدند امام نمیگذاشتند که حتی یک قطره از خون علی اصغر روی زمین بریزد و خون ها رو به اسمان پرتاب میکردند و خونها ناپدید میشد وقتی که دلیلش رو پرسیدم گفت که اگریک فقط یک قطره از خونش به زمین میریخت خدا بر همه اهل زمین عزاب میفرستاد و امام باز هم رازی به عزاب همه اهل زمین نمیشدند و از ریختن خون بر زمین جلو گیری میکردند الان هم خدا داره یک جورایی انتقام اون روز ها رو از مردم عراق میگیره حالا من نفهمیدم که این امریکا کی میخوا د به عراق حمله کنه خدا به همشون رحم کنه خدا به ما هم رحم کنه که اگر به عرق حمله کنه به ایران نزدیک میشه و شاید هم بعد ها هوس کنه که به ایران هم سری بزنه خدا انشا الله امام زمونه مون رو برسونه تا جنگ و خون ریزی نشده و بیاد حق اون ادمهایی که حقشون مرگه رو کف دستشون بگذاره و عشق و دوستی رو توی دنیا برقرار کنه انشا الله...........


گل نازم لا لایی پسرم

با نگاهت مزن اتش بر جگرم

گریه بس کن دیگه طاقت ندارم

نمیتونم برایت اب بیارم......ای علی اصغرم

راستی کاش یک نفر پیدا میشد که کمکم کنه که یک دستی رو وبلاگم بکشم و یک خورده خوشکلش کنم

مرسی تا بعد بای بای

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱

السلام عليک يا امام شهيد

سلام به باران و بارانی ها
بچه ها روز جمعه عجب بارون قشنگی اومد حیف بود که ادم توی بارون به این قشنگی حوصله نکنه بره تو خیابون قدم بزنه من همون روز از خونه عموم تا خونمون پیاده رفتم هم خیس شدیم وهم پاهام تاول کرد فقط به خاطر این که میخاستم توی بارون قدم بزنم

احساس میکنم که نوشته هام زیادی تکراری شده می خوام از امروز جور دیگه ای بنویسم اول یک جوک بگم

یک شب از یک کلاغ میپرسند :دودوتا چند تا میشه
میگه غار تا
خیلی بی مزه بود نه غلام حالا اگه بی مزه بود با شکر خودتون شیرینش کنید و بعد بخندید خووووووووووووووووب

راستی میدونستید که همه حیوانات جنگل عاشق عسل هستند و فقط از زنبور میترسند برای مثال همین فیل با اون قد وهیکلش میترسه بره سراغ کندوی عسل حالا میگید که مگه میشه فیل با اون پوست کلفتش از زنبوربترسه ؟من هم اول همین فکرو کردم ولی بعدش فهمیدم که زیر گوش فیل یک لایه ای نازک از پوسته که زنبور از وجود اون لایه اطلاع داره و اگه احساس کنه که اقا فیله هوس عسل کرده یک راست میره سر اون لایه نازک پشت گوشش برای همین اقا فیله دیگه حساب کارش رو میدونه و هیچ وقت هوس عسل نمیکنه

ولی ما خیلی راحت یک شیشه عسل میخریم وبرای صبحانه نوش جان میکنیم و اصلا به فکر اقا فیله پوست کلفت نیستیم واقعا خدا با این مخلوقاتش حیوانات رو افرید و برای هر کدام یک جفت خلق کرد و بدون این که فکر و عقل به انها بدهد در کنا ر بهترین مخلوقات خودش که ما انسانها هستیم قرار داد و یک جورایی انسان رو محتاج اون حیوانات بی عقل کرده برای مثال همین گاو و مرغ و...................
ولی من نمیدونم که چرا خدا سوسک رو افریده غیر از کثیفی و ترسوندن من هیچ فایده ای نداره قربون خدا با این حکمت هاش




دریا ی شور انگیز چشمانت چه زیباست

انجا که باید دل به دریا زد همینجاست
بازم پیشم بیایید واقعا خوشحالم میکنید
ابجی کوچیکه شما مریم
تا بعد شاد باشید
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱

سلام


السلام علیک یا امام شهید
سلام به همه بچه محله های وبلاگ این روز ها روزهای ماه محرم است و تقریبا همه دارند اماده میشند برای عزاداری ولی متاسفانه ما جوانها بیشتر به فکر چهار شنبه سوری و خرید شب عید مون هستیم تا به فکر عزاداری برای امام حسین همین دیروز من و زن عموم رفتیم بازار وقتی برگشتیم گوشم داشت سوت میکشید خدا رحم کنه این چند روزه رو واقعا دارن شورشو در مییارند اخه یکی نیست بهشون بگه ترسوندن مردم هم خنده داره چرا راه دور برم همین پسر خالم یک عا لمه ترقه خریده بود بعدش خالم همه ترقه هاش رو ریخت تو اب وبعد هم رو ریخت تو سطل زباله و حسابی حالشو گرفت من این حرفهارو زدم که بیاییم یک کمی به خودمون بیاییم و به اخلاقمون فکر کنیم و ببینیم که چقدر از راه اصلیمون دور شدیم مثلا خودم این چند رکعت نماز رو تند تند بخونم بعدش هم برم سر یک کارایی که فقط ساعت های عمرم رو کم میکنه در ظمن می خواهم نظرتون رو در مورد نوشتهام بدونم راستی هنوز داداشم داره اذ یتم میکنه ومتاسفانه نمی زاره که بیایم به وبلاگتون سر بزنم کاش میشد که برید به وبلاگش و ازش بخواهید که این قدر من رو اذ یت نکنه شاید به حرف شما گوش کنه البته اگر مایل هستید وبلاگ داداشم فرهاد عشقی است بازم میگم اگر دوست دارین این کار رو بکنید من که خیلی دوست دارم که هرچه زود تر بیایم و بتونم نوشته های قشنگ شما رو هم بخونم خیلی خیلی ممنون از لطف همه شما
Farhad eshgi

ابجی کوچیکه مریم
تا بعد بای بای



  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱

 

به نام خدا وند مهربان

سلام سلام حالتون خوب بید دماغتون چاقه شادید شنگولید منگولید حبه انگورید
من که توپ توپم این چند روزه حسابی داداشم افتاده بود رو دنده کج نمیدونید این چند روزه چقدر باهاش حرف زدم اندازه یک رود خونه گریه کردم میگم که این گریه ها چه وسیله خوبیه خودم هم نمیدونم که این اشکها از کجا میاد خلاصه حسابی حوصلم سر رفته بود یک جورایی عادت کرده بودم حالا از این حرفها گذشته دلم برای همتون تنگ شده بود

زندگی بادیست در حال وزیدن
اشکیست در حال چکیدن

قلبی است در حال تپیدن
راهی است در حال دویدن

ووووووووووووووو

تا بعد
خدا حافظ
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱

به نام خدا

داداشم پاسورد کامپيوترش رو عوض کرده و حالا حالا ها بهم نميده

تا راضيش کنم طول ميکشه .

شب بخير ........تا وقتی که راضيش کنم ....   
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱

سلام


سلام سلامی به قطار کاروانها
به عروس اسمانها
به دو اهوی دمیده
به بهار فصل هستی
به خدایی که میپرستی
به تو که تو همه وجودم هستی

دوست های عزیزم سلام امید وارم که مثل من خسته نباشید
میدونید من چند روزه که دارم تو وبلاگم چیز مینویسم ولی هیچی از نوشتهام ثبت نشده امید وارم که این یکی دیگه بره تو وبلاگم تا بتونم رضایت شما رو جلب کنم

مرسی و بای بای
undefined   
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱

به نام خدا

سلام به همه

بچه ها من از امروز تا شنبه نیستم

من با خانواده ام داریم این چند روز تعطیلی رو میریم مسافرت به همتون خوش بگذره


بای بای   
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۱

من و حرفهای تازه


دوستان سلام

راستی دیروز سریال دوران سرکش را دید دید من که هر موقع این سریال رو میبینم تا یک مدتی تو فکر میرم

واقعا چنین دختر هایی هستن که توی جامعه ای که مثلا اسلامی است توی کوچه وخیابونا سرگردون هستن

دخترایی که نه در خانه امنیت جانی دارند ونه در یک کشور اسلامی امنیت دارند اگر توی خونه بمونه یا باید

هر شب کتک بخوره و یا باید با کسی ازدواج کنه که دوستش نداره و یا وقتی از خونه فرار میکنه یک مشت

گرگ منتظرند که به دامش بیندازند و زندگی با اون گرگها صد برابر بد تر از زندگی کردن توی خونه است

واقعا باید اینجور ادم ها چیکار کنند مخصوصا در جامعه ما که دم از نام امام علی رو میزنند در صورتی که

حتی لای کتاب نهج البلاغه رو باز نکردند که ببیند امام علی چی گفته وقتی که یک چادر که سپری امن برای

هر زن وهر دختری است رو کنار میزنند و بی بند باری رو به اصتلاح خودشون ازادی میدونند در صورتی که

هرچی بیبند وباری در جامعه بیشتر بشود امنیت اون جامعه هم کمتر میشود مخصوصا برای خانمها. من نه

طرف اخوند هارو میگیرم ونه طرف اون کسایی که هروز از طریق ماهواره میشینند و مخ مردم ساده ای که

فکر میکنند دارند به صلاحشون حرف میزنند و هرکاری که انها بگویند رو انجام بدهند. نه تو این دوره زمونه

هر کسی فکر خودشه ووووووووووووووووای دارم توی ناکجاها میرم فعلا تا اینجا بسه دیگه دیگه جولو تر

نمیرم

نویسنده مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۱

به نام خدا




سلام سلام سلام سلام هزارتا سلام

امروز خیلی خیلی خیلی خوشحالم چون دیشب جشن نامزدیی دختر داییم بود هم سن خودمه و دوران راهنمایی

همکلاس بودیم و خاطرات خیلی قشنگی و شیرینی ازش دارم شاید بگم که توی همه دخترای فامیل با اون و

دختر خاله ام خیلی راحت بودم الان هم دختر خاله ام شوهر کرده وهم دختر داییم حسابی تنها شدم البته هنوز

رابطه هامون سر جاشه امید وارم که هر دوتاشون خوشبخت بشوند

حالا بگذریم ازاین حرفها دیشب خیلی دیر خوابیدم ساعت چهار صبح خوابم برد تا ساعت دوازده ظهر خواب

بودم امید وارم هیچ وقت بی خوابی نکشید الان یک شعر براتون مینویسم تا خوابتون نبره

ای در تمام اینه ها ردپای تو
زیبا ترین بهشت خداوند جای تو

وقتی اسیر سردی احساس میشوم
گرمای عشق میوزد از دستهای تو

ای در میان خاطره ها ماندنی ترین
بر اوج قله های دلم هست جای تو


ممنون مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۱

سخن دوست



حیف است دریا باشی و من قایقی سبز

در لجه طوفانی دریایی نباشم

گم کرده ام در عشق تو تصویر خود را

کم ماندهام در ایینه هم پیدا نباشم


سلامی به وسعت اسمان

سلام به همه
امروز نمی دونم چرا دلم گرفته انگار یک غم بزرگی توی دلمه ولی نمیدونم چیه

اصلا عصر های روز پنجشنبه دل گیر میشه مخصوصا برای من

فقط میخواستم باها تون درد دل کنم روز جمعه بهتون خوش بگذره
ممنون مریم


  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۱

سلام و بعد

شب بخير   
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۱

به نام خدا


بتابان اسمان من نگاه اتشینت را!
چراقان کن به لبخندی شب سرد زمینت را
برای دیدن یک اسمان صاف در پاییز
شکوفا کن نگاه سبز و باران افرینت را
شکیبایی برایم ارزو کن ای همه خوبی !
که بی تابانه میگریم نگاه اخرینت را
در اوج زرد دلتنگی به دنبال تو میگردم
کمک کن تا بیابم باغ سبز یاسمینت را
گل افشان میشود پاییز هستی تا تو میخوانی
به گوش زندگی اواز های دلنشینت را
یقین دارم در ان صبحی که چون خورشید می ایی
به مهری می نوازی ماه من عاشق ترینت را


سلام سلام سلام سلام سلام به همه

مامانم میگه سلام سلامتی میاره و جواب هر سلامی واجبه من هم انقدر سلام میکنم تا جوابم را بگیرم

راستی دیشب چه بارون قشنگی امد مامانم میگه که هر وقت که بارون میاد هر دعایی که بکنی بر اورده میشود

راستی دوست دارم نظرتون رو در مورد نوشتهام بدونم خوشبختانه من یک ادم انتقات پذیری هستم اگر نوشته هام ایرادی دارد برایم بنویسید که سعی کنم درستش کنم

ابجی کوچیکه شما مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱

باز باران

در سرزمین پرواز شاید بتوان باران واقعی را دید و لمس کرد


انجاست که باید

کسی باشد که تا همیشه دوست دارد به حرفهایت گوش دهد

انجا جای نزدیکی است

جایی که جاده رسیدن به ان با نیایشی کوتاه

بر دروازه پاکی اغاز میشود

سلام به همه

خیلی حرفها دارم اندازه همه قطره های باران و همه برگهای پاییز

میدونید من چرا اسم وبلاگم را باران پاییزی گذاشتم

چون من این فصل را خیلی دوست دارم البته همه فصلهای خدا زیباست

چون من بارون را خیلی دوست دارم و صدای بارون بهم ارامش میدهد و بیشتر خاطراتم توی بارون

بوده و معمولا بارون توی فصل پاییزه برای همین پاییز رو با بارونش دوست دارم




ممنون مریم

  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۱

من و باران

سلام سلام صدتا سلام
بچه ها من این چند روزه نبودم و اصلا وقت نکردم که جواب شماها را بدهم ممنون که به یاد من بودید از فردا سعی میکنم که بارانی بنویسم و چیز های که شما دوست دارید را بتوانم به یاداشت در بیاورم



ابجی کوچیکه مریم
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۱

ادرس وب لاگ برادر من

سلام اقا نيما گفت که ادرس برادرمو اضافه کنم ...

يادداشتهای فرهاد عشقی   
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۱

سلام ....

سلام من تازه واردم
اميدوارم که بتونم خوب و زيبا بنويسم

من از اشنا های فرهاد عشقی هستم

شب خوش
  
نویسنده : مریم نوری ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ،۱۳۸۱